تبليغاتX
.*.*.*رز سپید*.*.* اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

.*.*.*رز سپید*.*.*

ساعت دوازده ظهر از خانه به قصد خیابان فلسطین حرکت کردم . امروز خیابانها به طرز محسوسی خلوت بودند . ظاهر خیلی ها ترجیح دادند در منزل باشند و بیرون نیایند . هوا هم  امروز خیلی خوب بود . افتاب درخشان .

از ترافیک اتوبان مدرس ٬ ورودی عباس اباد می شد حدس زد که عباس اباد خبری است . واقعا هم همینطور بود .

خیابان عباس اباد . دقیقا حال و هوای روزهای بعد از انتخابات را داشت . روبروی سینما ازادی مرکز شلوغی بود . از کمی قبل از سینما تا خیابان ولیعصر ماشین روی شیشه خرده ها حرکت می کرد . سطل های زباله وسط خیابان در حال سوختن بودند و دود غلیظی هوا را تیره کرده بود .

دخترها و پسرهای دانشجو با نیروی انتظامی و بسیج درگیر بودند . شعارها دقیقا برضد رهبری و جمهوری اسلامی بود .

آدم از دیدن شجاعت این بچه ها واقعا لذت می برد . دخترها مقنعه را تا زیر بینی بالا کشیده بودند و بدین ترتیب صورت آنها قابل شناسائی نبود . پسرها هم اغلب صورت های پوشیده داشتند . تمام پشت بام ها پر بود از دوربین های فیلمبرداری . دولتی ها با تمام نیرو سعی در خاموش کردن ماجرا داشتند .

خیابان مطهری ( تخت طاووس ) از عباس اباد شلوغ تر بود . ظاهرا آنجا شروع حرکت اقای کروبی بود . من فقط چیزهائی را که دیدم می نویسم . نتوانستم وارد مطهری بشوم . به هرحال از سر خیابان مطهری به وضوح مشخص بود که درگیری شدیدی برقرار است و ستون های دود از وسط خیابان به هوا می رفت .

فاطمی و وزرات کشور خلوت بود . من از ضلع غربی پارک لاله ( حجاب ؟ ) به پائین سرازیر شدم . بلوار کشاورز هم صحنه درگیری مردم با دولتی ها بود . ضلع غربی پارک لاله مرکز تجمع نیروهای ضدشورش و بسیج بود . لندکروزهای فنس کشی شده و دارای گارد جلو به تعداد زیاد آنجا پارک شده بودند .

هرچه به سمت میدان ولیعصر می رفتید شلوغ تر می شد . میدان ولیعصر مرکز شلوغی شده بود و درگیری جانانه ای آنجا جریان داشت .

ماشین ها هم اغلب با بوق و نشان دادن دست ها با علامت وی  به نوعی در اعتراضات شرکت داشتند .

من ماشین را پارک کردم و پیاده راه افتادم . در یکی از تقاطع ها حدود صد نفر با موتور مستقر بودند . یک موتور با دو سرنشین لباس شخصی به آنها نزدیک شد و ترک نشین موتور فریاد زد حاج علی چرا بیکار وایستادی ؟ زود باشین بیائین دنبال من !  و آنها به سرعت موتورها را روشن کردند و به دنبال فرمانده راه افتادند . ظاهرا جائی به نیروی سرکوبگر نیاز فوری داشتند .

جا به جا روی دیوارها با اسپری سبز شعارنویسی شده بود .

باری . استراتژی ربودن اجتماعات قانونی توسط سبزها بسیار خوب جواب داده وبدین ترتیب روزهائی مثل قدس و ابان و....که قبلا کارناوال های دولتی در آن فعال بودند حالا تبدیل به کابوسی برای دولت شده است . امروز حسابی شلوغ بود . من خودم اصلا فکر نمی کردم تا این حد داغ شود .

نیروهای بسیج که به لباس های استتار خاکی دقیقا شبیه به یونیفورم صحرائی ارتش آمریکا ملبس بودند به تعداد زیاد در خیابان ها حضور داشتند . وقتی به قیافه های آنها دقت می کردید خیلی چیزها برای شما روشن می شد . همگی قیافه های بسیار خشن و زمخت داشتند . اصلا به آدم تحصیلکرده و حتی عادی شبیه نبودند . این را گفتم تا صحنه ای را شرح دهم .

در بلوار کشاورز چند تا بسیجی افتاده بودند به جان دو تا دختر دانشجو و با باتوم به طرز وحشیانه ای آنها را کتک می زدند و در همین حین با صدای بلند رکیک ترین فحش های ممکن را به آنها می دادند . من این صحنه را که دیدم با خودم فکر کردم واقعا کار این نظام تمام است و وقتی طرفداران یک رژیم امثال اینها باشند دیگر هیچ شانسی برای بقای آن متصور نیست .

از قضیه سیزده ابان که بگذریم .  دولت در شرایط مسخره ای گیرافتاده است . در آخرین آمار رونق اقتصادی ایران رتبه ۱۶۰ را کسب کرده که فقط ده رتبه با آخرین کشور جدول فاصله دارد . فساد در دولت اظهرمن الشمس است و نفر دوم کشور یعنی هاشمی معروفترین فرد ایران از لحاظ فساد مالی است . جناح قدرت طلب سعی دارد این آدم را به اصلاح طلب ها بچسباند و ظاهرا فراموش کرده ایشان مورد تایید مطلق رهبر است که دولتی ها خود را فدائی وی می دانند !

از طرف دیگر امروز هم مطابق معمول اوضاع اینترنت خراب بود و ای میل ها مسدود شده بود .نمی خواستند فیلم ها و عکس های تظاهرات امروز به خارج درز کند . بدیهی است  وقتی دولت سعی می کند به هرترتیب جلوی گردش اطلاعات را بگیرد مشکلی در کار است . همان قضیه قدیمی است . آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ؟

خلاصه دولتی که مدعی اداره جهان است به بدترین وضع توی گل گیر کرده و در خوشبینانه ترین وضع فقط سعی دارد مردم جهان  ندانند در ایران چه می گذرد ....

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
 

 

 

مجری: (همان مجری به شدت اکتیو و پرهیجان مناظره های خرداد88) باسلام. لطفاً مناظره را شروع کنید!

اوباما: In the name of god، به نام خدا. از آن جایی که آقای دکتر احمدی‌نژاد PHD دارند ولی به اندازه یک پیرزن افغانی به زبان انگلیسی مسلطند، مجبورم ادامه مناظره را به زبان فارسی ادامه دهم.

احمدی‌نژاد: (می‌پرد وسط حرف اوباما) اللهم عجل الولیک الفرج و العافیه و النصر و خیر انصار و اعوانه و مستشهدین بین یدیه! درود سلام بر ملت ونزوئلا، لبنان، فلسطین، زیمباوه، زنگبار، گینه بیسائو و ترینیداد و توباگو و غیره!(ملت ایران جزو همان و غیره می‌باشد!) ببینید من دو تا نامه به این آقای اوباما نوشتم ایشان جواب ندادند. در آن نامه من به عنوان یک دانشگاهی و به عنوان یک نخبه این مملکت سوالاتی را مطرح کردم ولی ایشان جواب ندادند. این یعنی جوانان ما می‌فهمند!

اوباما: من اجازه می‌خواهم در مورد ماجرای آن هاله‌ی نور صحبت کنم!

احمدی‌نژاد: (دوباره وسط حرف اوباما می‌پرد) من واقعاً برای جناب اوباما متأسفم که این قدر اطلاعاتشان در مورد ایران ضعیف است. آن ماجرای هاله نور که رسماً تکذیب شد و همه در ایران به دروغ بودن آن پی بردند.
اوباما: من...
احمدی‌نژاد: اجازه بدهید من یک سوال از آقای اوباما بپرسم: بگم؟ بگم؟
اوباما: بگو!
احمدی‌نژاد: نمی‌گم تا اون جات بسوزه! اون زنه رو بگم؟ بگم؟
اوباما: بگو دیگه!

احمدی‌نژاد: همون خانمی که زن شماست. ایشون مدرک سیکلشون را با تقلب از دبیرستانی در شیکاگو گرفته‌اند. من خودم با یکی از مراقبان جلسه امتحانی سوم راهنمایی همسر آقای اوباما صحبت کردم و ایشون این قضیه تقلب را تأیید کردند. در ضمن ایشون سیاه پوست نبودند. رفتند حمام آفتاب گرفتند این جوری شدند! در ضمن همه مردم ما می‌دانند که صحنه گردان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا آقای هاشمی بود. چون من دو تا نامه نوشتم به آقای اوباما و همچنین اگر یادتان باشد من گفتم که هرگز نمی گذارند اوباما رئیس جمهور آمریکا شود.

اوباما: من می‌خواهم این جا یک خورده در مورد آقای مشایی...

احمدی‌نژاد: البته آقای مشایی از مظلوم ترین ساکنان کره زمین هستند. ایشان واقعاً مظلوم واقع شده‌اند. من یک سوال داشتم از آقای اوباما. پسران آقای هاشمی و ناطق نوری چگونه ثروتمند شدند؟ همچنین در مسأله فلسطین من به عنوان یک دانشگاهی یک سوال علمی مطرح کردم و هولوکاست انجام نشده و اسرائیل باید محو شود و ما در کشور تورم و گرانی و بیکاری نداریم!

اوباما: Oh shit!

احمدی‌نژاد: بی‌ادب! (احمدی‌نژاد در این لحظه پنج تا زوم کن از زیر میز در می‌آورد) ملت شریف و همیشه در صحنه آمریکا! این‌ها همه پرونده‌های این آدم(اشاره به اوباما) است که ما با کمک برادر ح.شین درآورده‌ایم. من در این جا فقط به گوشه‌ای از سوابق پلید او اشاره می‌کنم. مثلاً ایشان در 16 سال دولت خاتمی و هاشمی که جفاهای زیادی به انقلاب شد سکوت کردند و موضع خودشان را اعلام نکردند. همچنین برادر ایشان در کنیا در حلبی‌آباد زندگی می‌کند و قاچاقچی هم هست. تازه معلوم نیست چرا چند سال در اندونزی زندگی می‌کرده و آن جا مرتکب چه کارهایی که نشده. در ضمن آقای کردان به من گفته‌اند که دکترای اوباما هم جعلی است. من می‌خواهم از ایشان سوال کنم که در این سی سال کجا بوده‌اند که حالا آمده‌اند رئیس جمهور آمریکا شده‌اند! این یعنی جوانان ما می‌فهمند!

مجری: چون در این مناظره آقای اوباما دائم وسط حرف دکتر احمدی‌نژاد می‌پرید، بنابراین از هفته آینده و به مدت یک ماه هر روز از ساعت 8 صبح تا 8 شب آنتن شبکه خبر در اختیار دکتر احمدی‌نژاد قرار دارد تا ایشان به اتهامات وارده پاسخ دهند.

پی‌نوشت:
1- ادامه مباحث را خودتان از شبکه خبر ببینید!

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 15 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....





پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

 

پ.ن۱:سبز سبز باشید.

پ.ن۲:سرزمین اهورایی:جشن های شهریور ماه

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 22 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

۱- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم


۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو


۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم


۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید


۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه


۷- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما


۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و


۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع


۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را


۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم


۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه


۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر


۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه


۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش


۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین


۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه


۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه


۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .



و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!

 پ.ن:سرزمین اهورایی من

و در آخر سبز سبز باشید همچو سرو در پاییز

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

درود بر همگی به جز خیانتکاران به سرزمین و مردم ایران
به 18 تیر نزدیک می شویم و عکسی که در بالا می بینید مسیرهای راهپیمایی
 18 تیر در تهران را مشخص کرده است.
از همه دوستان وبلاگ نویسم خواهش می کنم که به محض مطالعه این مطلب این
عکس را در وبلاگ خود قرار دهند (لطفا تنبلی نکنید و پشت گوش نیندازید).
 
 
*مسیر های راهپیمایی در سراسر کشور در ادامه مطلب.حتما بخونید*
*توصیه هایی در رابطه با راهپیمایی.خیلی مفیده.حتما بخونید و اطلاع رسانی کنید*

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 14 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

دیشب سرمون رو گذاشتیم رو بالش تا بخوابیم

از شانس خوب ما مرحوم دهخدا عینهو اجل معلق پرید تو خوابمون وبا کلی اوامر

اهم اوامرشون هم راجع به تصحیح لغت نامه و اضافه و کم کردن چندتا لغت بود و عصبانیت مفرط

گفتم: چرا اینقدر عصبانی تشریف دارید

ایشون عرض کردن

بسی رنج بردم درین سال سی                           عجم زنده کردم بدین پارسی

گفتم: جناب دهخدا این که مال مرحوم فردوسی بود شما دیگه حداقل قانون کپی رایت رو رعایت کنید

گفت: نادان غرض توضیح حال آشفته ام بود

گفتم : چی شده مگه

گفت : فکر کن اینهمه زحمت بکشی و کل گویش ها و اقوام ایران رو بگردی تا تمام معانی یک کلمه رو

توضیح بدی با تمام مثالهاش بعد یکی پیدا بشه که سرتا پاش مثال نقض باشه واسه اون کلمه

گفتم: کدوم کلمه و چه کسی نقضش کرده؟

گفت : مهرورزی و عدالت محوری

بعد آهی کشید و گفت شما برو معنی این کلمه رو تو کتاب من بخون لذت میبری و سراپا خوشی

میشی اما یکی پیدا میشه خودش و گروهش رو همچین میچسبونه به این کلمه که دیگه جداکردنش

کار حضرت فیل هم نیست پس یه خواهش دارم برو از کلیه کتاب های من معانی این دوتا کلمه رو

پاک کن و جاش این هارو بنویس

مهرورزی = عدالت محوری : (اسم مصدر کلاه برداری ): سربه نیست کردن مخالفان ، تاراج خزانه ،

گردش های سالیانه در کل کشور و خارج کشور ( استاد بزرگ مارکوپولو ) به اسم بازدید ،کاپشن ،

چو ایران باشد سر او مباد ، ویرانی مملکت ، روابط خارجی عالی با کشورهای ناشناخته ،

خلیج عربی ،خوشگلا باید برقصن ،بی ادبی ، غزه ، تورم و ...

مثال : محمود احمدی نژاد


وبلاگ جدیدمو اپ کردم.منتظرتون هستم:

سرزمین اهورایی من

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
به کورش چه خواهیم گفت اگر سر بر ارد ز خاک؟!

اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک؟!

 

چه شد ملک ایران زمین؟!

کجایند مردان این سرزمین؟!

 

به کورش چه خواهیم گفت اگر دید و پرسید ز حال ما؟!

چه کرد یدبرنده شمشیر خوش دستشان؟!

کجایند مردان سر مستتان؟!

 

به کورش چه خواهیم گفت؟!

 

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 2 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
دولت سبز امده

یاور سبز امده

گو برو و دور شو

چون که نگار امده

دوستای عزیزم خوشحال میشم نظر شماها رو هم بدونم.میتونید کاندیدای مورد نظرتونو بگید.

منتظر نظرای گرمتون هستم.

 

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 13 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

هر دو از سر کار اومدیم خونه

 رفت پای تلوزیون

مثل همیشه رفتم خودمو توی بغلش چپوندم

داشت تلوزیون نگاه می کرد

شروع کردم به حرف زدن

گفت : "هیس" و به تلوزیون خیره شد

نگاه کردم دیدم تلوزیون داره تبلیغ نشون میده

تبلیغایی که تا حالا صد بار نشون داده...

پا شدم رفتم تو اتاق تنها خوابیدم...

(شاپرک قصه ها)

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
سلام.حالتون خوبه.من امروز خودم اومدم اپ کنم.

چون این مطلب رو خیلی دوست دارم واستون میذارم شاید شما هم مثله من خوشتون اومد.

سعی کنید در مورد این داستان یه کم فکر کنید.

نظرهم یادوتون نره:

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم.سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.
_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه.
_خواهش ميکنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.
خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.
و فرشته چنين کرد.کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود .کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد.خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!
فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
 بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.
کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه ميکردند؟!!!
فرشته بسيار تاسف خورد.
سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود.بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم.مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟
_اسلام
_چگونه آييني است؟
_نيک است
وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد و فهميد که بت هاي زيادي بر قلبهاي مردم حکومت مي کند.
_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين کرد.
_همين؟!!!
کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.
_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسيار زياد تاسف خورد
 
خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد.
فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند.پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان هاي سياسي ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.
و فرشته گريست.



راستی دوستم تازه وبلاگ زده.یه لطفی کنید و برید به وبلاگش سر بزنید و نظر بدید.

ممنون.وبلاگش:وبلاگ دوستم

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 18 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

دوخط موازي.............

می دونی چی قشنگه؟ اینکه گاهی وقتی به اونی که دوست داری فکر می کنی با همه ی وجودت حس می کنی او رو بیشتر از اون چیزی که حتی خودت فکر می کنی دوسش داری... دیشب از این جور لحظه های من بود... وقتی باهات حرف زدم و حس کردم چقدر دوسم داری و واست چقدر مهم ام یه لبخند نشست رو لب هام و با همه ی وجودم توی درونم فریاد زدم که : دوستت دارم... بیشتراز اونی که فکرمیکنم... بی هوا به یکی از دوستام گفتم دوسش دارم.. دیوونه اشم.. دیوونه... می دونی گاهی فکر می کنی عشق اینه که عاشق یه آدم آسمونی بشی .. . ولی ببین همه ی ما ها آدمیم شاید بگی اره همه مون عیب داریم آره ولی می دونی عشق چیه؟ اون زیبایی رابطه... اون زیبایی که بین دو نفر وقتی پیش هم نشستن موج می زنه.. اون لبخند رضایت که روی لب های هر دوشونه از بودن ِ با هم... اون پذیرفتن و عاشقانه پرستیدن همه.. عشق همون لبخندیه که وقتی حتی عیب محبوبت رو می بینی بر روی لب هات می شینه... بهت گفتم خیلی وقتا اذیتت می کنم غمگینت می کنم.. گفتی "آره ولی من همه ی رفتار هات رو دوست دارم حتی اگه ناراحتم می کنن گاهی..."... گفتی" دوسشون دارم دوسِت دارم..."... گفتی "تو بهترین آدمی هستی که تا به حال دیدم.." گفتی  "دوست دارم نازنینم..." شاهزاده ی مهربان من  تو منو با همه ی همه ی عیب هام دوسم داری... تو بی نظری... بی نظیر.... مطئنم  اگه تو نبودی هرگز هرگز با کس دیگه ای این همه خوشبختی رو حس نمی کردم.... بی اندازه از انتخابم راضیم...

به سلول سلول وجودت افتخار می کنم همه کس ِ من...

پاورقي: اگه يه روز يه نفر آرم آرام درگوشم بگه كه بهم خيانت كردي توچشماش نگاه ميكنم وميخندم ميدوني چرا؟؟؟؟؟ چون من هيچ موقع بهت خيانت نميكنم توهم به من خيانت نميكني

پاورقي: دوستت دارم هر كس هر فكري خواست بكنه عشق من و تو پاک و مقدسه... پاک  پاک...

پاورقي: به حرف هيچكدوماشون گوش نميكنم فقط به حرف تو فقط به تو كه عشقمي فقط به تو كه شدي تمام زندگيم فقط به تو..........

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
یک شاخه گل ـ یک شعر ـ یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

از بس که بعدازظهر ها یاد تو بودم

حالا منم یک فرد مالیخولیایی

بعد از تو رنگ زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی

یک روز من را می کشی با چشم هایت

اینجا پر است از این رمان های جنایی

ای کاش میشد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلم های سینمایی

امسال هم مردود چشمان تو هستم

می بینمت آیا در امتحانات نهایی؟

پاورقي: ميگما اين دخترا هم واسه خودشون دنيايي دارن وقتي پسور وشناسه وب پرنيان را وارد كردم يه لحظه جا خوردم 500 تا نظر خصوصي

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 19 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
ممنون.هر اپی که خودت دوست داری و به نظر خودت قشنگه بذار هرکسی رو خواستی بلینک.هر قالبی خواستی.همه چی دیگه به اختیار خودته.ممنون

مدیریت این وبلاک به من واگذار شده(شاپرک قصه ها) وقراره از امروز کار خودمو شروع کنم حالاببینم از کجا باید شروع کنم پرنیان به خاطر موقعیتش نمی تونست دیگه اینجا بنویسه پس اینجا رو امانت به من سپرد تا نزارم چراغ اینجا کم سو بشه از این به بعد تا وقتی پرنیان گلم دوباره وقت داشته باشه اینجا بنویسه من اینجا رو به روز می کنم اگرم خواستید تبادل لینک کنید خبرم کنید

مدیریت وبلاک:شاپرک قصه ها

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 18 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
دوستای عزیزم سلام.پیشاپیش بهتون عیدو تبریک میگم
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
اول سلام

دوم شرمنده بابت اینهمه بی معرفتی.از همه ی اونایی که واسم نظر گذاشتن و جوابشونو ندادم معذرت میخوام.سرم شلوغ بود .


به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !

***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

 

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 1 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
 

بیچاره سیندرلا!

چه جوری تموم شب رو با این کفشه رقصیده؟؟؟!


تک نگار سینه ام

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 14 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
  

HAPPY BIRTHDAY

 

از منصوره ی گلم هم بابت جشنی که برام گرفت ممنونم

دستت درد نکنهhttp://thespringgirl.blogfa.com/

حالا کادو ها رو رو کنید

تا کادو ندید بهتون کیک نمیدم

هرکی یادش رفته کادو بخره نظر هم بده قبوله

نوشته شده در دوشنبه 8 مهر1387ساعت 19 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
کمبود مهر مادری که میگن یعنی این:

بیچاره ها در نبود مادر به شوفاژ رو انداختن!!!

نوشته شده در سه شنبه 26 شهریور1387ساعت 1 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

خوبین؟

یکی از دوستای نازنینم که اسم قشنگش منصوره ست و من خیلی دوسش دارم منو به یه بازی وبلاگی دعوت کرده.منم میخوام که ادامش بدم.

:

بازیگران مرد:

دانیال حکیمی

اولین و دومین و سومین چیزی که با شنیدن نامش به ذهنم می رسه صدای پخته،بم و نفوذپذیرشه.

به همرام بازی با کلاس و اصیلش او را تبدیل به یکی از بهترین ها کرده.غمی که در نگاه او در سریال <<مرگ تدریجی یک رویا>>به چشم میخوره اوج استعدادش را ثابت میکند

 

اینم از عکسش در سریال مرگ تدریجی یک رویا:


شهاب حسینی

با وقار و متین با صدای جذاب و ارامش بخشش.چهره ی شرقی و قامت مردانه اش به همراه استعداد او بازیگری اش به ایفای نقش او رنگی دیگر میبخشد.

 


سیاوش خیرابی

نماینده ی نیکوی پسر های خوش تیپ و با اخلاق.از نماز خوندن پشت صحنه اش خیلی خوشم اومد.انتقال حس عالی بود و با وجود مبتدی بودن اینده ی درخشانی پیش رو خواهد داشت.

 


علی صادقی

یکی از بازیگران سریال های طنزی که من خیلی دوسش دارم هست.واقعا از دیدنش لذت میبرم.حتی وقتی که اسمش میاد از خنده میمیرم!واقعا که خیلی حرفه ای کار میکنه


محمدرضا شریفی نیا

با قامتی کوتاه و تنی عریض ولی با ایفای نقش تو دل برو و خصوصا زبون بازی هاش به مذاق خانم ها خوشاینده!شیک پوش و خوش مشربه.یکی از استعداد های منحصر به فردش انتخاب بازیگرانه که بالحق بهترین ها را پیدا میکند.کشف هدیه تهرانی هم از هنر های ایشونه.


بازیگران زن:

مهراوه شریفی نیا

میمیک چهره را از پدر و نگاه پر احساس را از مادر به ارث برده است.جوان و اینده دار است.امیدوارم کارهای بهتر او را در اینده شاهد باشم هر چند که الان هم عاشق و شیفته ی بازی هایش هستم

اینم از عکس این پدر و دختر فقط حیف که مادر مهراوه(ازیتا حاجیان)نیست تا این خانواده ی هنری کامل شه:


لعیا زنگنه

با سریال دانشجوئی در پناه تو شروع کرد اما تونست فرهنگ دختر خانم های اون نسل رو عوض کنه.با چهره ای دلپذیر و صدایی خوش اهنگ خصوصا در نقش هایی که نیاز به فوران احساس و عاطفه دارند بهترینها را ارائه میدهد.نقش او در سریال <<مدار صفر درجه>>هرگز از خاطرم محو نخواهد شد.


هدیه تهرانی

خونسرد با چهره ای ماسکه اما نفوذ پذیر تا عمق روح بیننده.نقش مثبت و منفی را با مهارت ولی با حرف کمترین انرژی منتقل میکند.انگار بازیگر زاده شده بدون تحصیلات اکادمیک.


نیوشا ضیغمی

جذاب و تو دل برو،با کلاس و با دیسیپلین. چهره ی زیبایش بازی جوانش را تحت الشعاع قرار میدهد

 

 


خب حالا من از شما میخوام که این بازی رو ادامه بدین.

فعلا

نوشته شده در جمعه 15 شهریور1387ساعت 3 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

دوتا رفیق بودن یکی ابادانی و یکی تهرانی.

ابادانیه اسمش ممد(محمد)بوده تهرانیه اسمش علی . اینا تو خدمت باهم خیلی جورن طوریکه اگه دوساعت هم دیگه رو نبینن نگران حال هم دیگه میشن.

میگذره و این 2سال خدمت سربازیشون تموم میشه.

دم در پادگان موقع خداحافظی تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد خدمتمون تموم شد اما رفاقتمون هیچ وقت تموم نمیشه.هر وقت کار خوب خواستی بیا تهران.خودم بهت کار میدم.

ابادنیه هم میگه:من پول ندارم ام تو هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان.خودم برات زن میگیرم.

تموم میشه و بعد ازسال تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه.میره ابادان سراغ خونه ی رفیقش ممد .

خونه رو پیدا میکنه.میبینه یه خونه ی ساده و فقیرانه و بدون تشکیلاته.در میزنه دوستش میاد دم در و سلام و احوال پرسی و 1هفته تحویل گرم.بعد یه هفته تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد مگه قرار نبود برام زن بگیری؟

میگه :اره

تهرانیه میگه:پس بریم برام زن بگیریم؟

ابادانیه میگه:باشه بریم

میگردن تو دوست و اشنا و فامیل و غریبه تا واسه ی تهرانیه زن بگیرن اما تهرانیه هیچ کدوم رو پسند نمیکنه

بعد از چند روز موقع رفتن تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد ناراحت نباش تو به قول خودت عمل کردی اما من پسند نکردم...

در همین موقع یه دختر از همسایگی ابادانیه میاد میره تو خونه ی ابادانیه.دختر خوب  و خوشگل و سنگین و...

تهرانیه میگه:ممد من همین دختره رو میخوام

حالا دختره کیه ابادانیه میشده؟؟؟

نامزد ابادانیه!!!

ابادانیه میگه: باشه

با خانواده ها حرف میزنه با نامزده صحبت میکنه و بدون این که تهرانیه بفهمه دست دختره رو میذاره تو دست پسره و میفرستش میره.

1سال میگذره و پسره سیگاری شده افسرده شده گوشه گیر شده

یه روز مامانش میاد بهش میگه:زنت رو که دادی رفت حالا برو ببین رفیقت بهت کار میده؟

ابادانیه وسایلشو جمع میکنه و میره تهران.دنبال خونه ی دوستش میگرده.خونه رو پیدا میکنه

یه خونه ی بزرگ و زیبا و با تشکیلات و...

میره و زنگ در یا همون ایفون رو میزنه

یه نفر گوشی رو بر میداره میگه:کیه؟

ابادانیه میگه:علی منم.ممد.

تهرانیه میگه برو اقا من همچین رفیقی ندارم و گوشی رو میذاره

ابادانیه با خودش میگه:شاید من صدام عوض شده رفیقم منو نشناخته.

دوباره زنگ میزنه میگه:علی منم ممد رفیق ابادانیت

دوباره علی میگه:اقا من اصلا رفیق ابادانی ندارم و گوشی رو میذاره.

ابادانیه خسته و دل شکسته میره میشینه توی چمن روبه روی ساختمون تا یه کم استراحت کنه که یهو چند نفر میبینه که قیافشون به دزدا میخوره

با خودش میگه:الان اینا میان پول های منو میگیرن و کتکم میزنن.چطوره خودم پول هامو بدم دیگه کتکه رو نخورم

دزدا رو صدا میکنه میگه: اقا این پول برگشتن منه....اینم چند تیکه نون واسه تو راهمه.شما اینو بگیرید اما دیگه کتکم نزنید!

دزدا یه فکری میکنن و میگن:نه ما تازه دزدی کردیم.اصلا بیا این 50هزار تومن هم مال تو.پول ها رو میدن و میرن.

ابادانیه با خودش میگه:چطوره برم یه اصلاحی بکنم یه حموم عمومی برم یه دست کت و شلوار هم بگیرم برگردم ابادان و به ننه ام بگم رفیقم به من کار داد من نخواستم نگم که رفیقم نامردی کرد.

حموم میره و کت و شلوار هم میگیره و موقع برگشتن یه خانومی واسش بوق میزنه که اقا بیا سوار شو اقا بیا سوار شو

ابادانیه میگه :خانوم ولم کن تو رو به خدا.من تهرانی نیستم.بچه شهرستانم زود گول میخورم.الانش هم از همه گول خوردم شما دیگه اذیتم نکن...!

زنه از ماشین پیاده میشه و میگه اقا من از تیپ و قیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی...کار میکنی؟؟

ابادانیه میگه :باشه و میرن اونجایی که زنه کار میکرده

زنه یه پوشاک زنجیره ای داشته.یه غرفش رو میده دست پسره.6ماه میگذره و از برکت دست ابادانیه کار و کاسبیه زنه میگیره.زنه میاد بهش میگه:تو خوب واسه من کار کردی.اگه میخوای بیا دخترم هم بگیر.قبول میکنه و عروسی میکنه و یه مدت میگذره...

بعد یه مدت زن ابادانیه بهش میگه:ممد یه مجلس شراب خوریه بالای شهر میای بریم؟میگه باشه بریم.

میرن و میشینن یه گوشه ی مجلس

حالا اون گوشه ی مجلس کی نشسته بوده؟نامزد سابق ابادانیه که حالا میشد زن تهرانیه با خود تهرانیه.

ابادانیه میگه ساقی اول من.میگن :بگو

میگه:

پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد

همه میزنن

میگه:

پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که به دادم رسیدن و بهم پول دادن

همه میزنن

میگه:

پیک سوم هم بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار داد و این دختری که الان زنم شده

همه میزنن

خب هرچی بود به تهرانیه پرونده بود دیگه

تهرانیه هم بهش بر میخوره میگه:ساقی دوم من

میگن:بگو

میگه:

پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد

همه میزنن

میگه:

پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که دزد نبودن و من فرستاده بودمشون

همه میزنن

میگه:

پیک سوم هم بزنید.....قسم خورده بودم نگم اما میگه....پیک سوم رو بزنید به سلامتی اون زنی که مادرمه و دختری که خواهرمه...!!!

نوشته شده در یکشنبه 3 شهریور1387ساعت 1 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت ا جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد .

واي واي واي

چه گريه اي !!!!

بميرم الهي

حال كن -تاحالا كي اينجوري بهت حس داده بود

 

سلام.

خوبین؟

یکی از دوستام واسم داستان بالا رو گفته

میگفت تو اینترنت خونده ولی منبعش یادش نبود

حالا منم این داستان رو گذاشتم اما اگه کسی میدونه منبعش کجاست بگه تا پایینش بذارم

ببینید من چه قدر خوبم

 

راستی عیدتون هم مبارک باشه.

نظر یادتون نره

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1387ساعت 4 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه؛ تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره. اما دختره حرفشو باور نمي كنه، چون: يه چيزايي از قبل ديده و شنيده بود و هم یک بار شکست خورده بود. تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه. بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه، ميره طرف پسره؛ اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه. اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين، و اون اشتباهي رو ميكنه كه قبلا شنيده بود. و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه؟!

منبع:http://boundlesslove.blogfa.com/

 

نوشته شده در سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
سلام...خوبین؟ چه خبر؟یه سری عکس خوشمل گذاشتم که نمونش این پایینه.اگه خواستید برید بقیش هم توی ادامه مطلب ببینید.خوشحال میشم نظرتون رو درباره ی عکسا بدونم البته..البته اگه نظر میدین هی نگین چرا روسری سرشون نیست(روسری دارش رو پیدا نکردم)...چه زشتن....خوشگلن ولی خودشون نه لباسشون....(مخصوصا تو پسر اراکی)حالا ناراحت نشین.نظرتونو بگید ولی خب اگه سازنده باشه بهتره...خب؟؟

بازم میگم اگه عکسا کامل نبود به خاطر قالبه.سیوش کنید تو کامپیوتر درست نشون میده.

حالا برید ببینید...:

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 16 تیر1387ساعت 2 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

 

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

 گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند.

 


سلام.

چطورین؟خوبین؟

میخوام یه وبلاگ بهتون معرفی کنم.اسمش الاچیق ۴۷ هست و یکی از نویسنده هاش خودمم.بقیه ی نویسنده هاش محمدرضا(پسران اراکی و شهر افسانه) مریم(دانستن عشق زیباست)و حسین(اراک بلاگ)هستن.

حتما اونجا هم برید و نظرتونو بگید.البته تازه درستش کردیم.حالا حالا ها کار داره...

همیشه منتظرتونم هم اینجا و هم الاچیق ۴۷!!!

 

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
مادرم ‌‌:ای تابناک اخترم َاستقامتت را میستایم و بوسه بر غبار دلواپسی هایت میزنم.در لایه ی سیمین مهربانی ها طلیعه ی نامت با طلایی کتیبه ی مقدس زلال پیوند خورده است و نامت در جاودانه ی افق هستی به انتظار ابدیت نشسته است.

ابی دریا ها ارامش از تو موج میگیرد و خمار مستی از شراب عشق تو جام میگیرد.

بی تو من هیچم هیچ. همه ی هستی من هستی توست.شیره ی جان تو در رگ رگ جانم جاریست.

بدان تا بدانم که هستم و با عطر جانبخش نفست هستی را به بشریت تقدیم کن.

مادرم روزت مبارک

 

نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 2 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
سلام.این عکسو ببینید اگه خوشتون اومد برید بقیشوهم ببینید.اگه هم نیومد باز برید بقیشو ببینید شاید خوشتون اومد.اگه اینبار خوشتون اومد نظر بدید.اگه اینبار هم خوشتون نیومد باز نظر بدید که دفعه بعد چی بذارم که خوشتون بیاد.اگه دفعه بعد هم از اپم خوشتون نیومد..........

بقیشو خودتون میدونید دیگه.

بعضی از عکسا ممکنه به خاطر قالب کامل معلوم نشه ولی بعد از سیو کردن توی کامپیوترتون کامله.


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1387ساعت 2 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
سلام.خوبین؟راستشو بخواید کم اوردم نمیدونستم چی اپ کنم واستون یه سری اس ام اس گذاشتم.اگه جدید نبود ببخشید:

اخ....کمرم درد میکنه.....نا ندارم دستمو تکون بدم...پاهام داره از درد میترکه...میشه از اندی بپرسی خوشگلا تا کی باید برقصن؟!


احوالپرسی ترک:حالا ما تلفن نداریم شما نباید یه زنگی به ما بزنی؟!


ترکه از پارتی برگشته بود.به دوستش میگفت:دخترها خیلی از من خوششون اومده بود .اسم یه گل روم گذاشته بودن.هی میگفتن اسگل باید برقصه!!!


ترکه داشته تو پارتی میخونده:میخوام با بوسه گل لباتو پرپر کنم...یهو ۱۱۰ میزنه تو پارتی ترکه ادامه میده:گلهای پرپر شده رو هدیه به رهبر کنم!!!


؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ دیدم کاری نداری اینارو دادم واسشون سوال بسازی!!!


یه دختره داشته تو خیابون میرفته یه پسره میفته دنبالش.دختره زنگ میزنه به دوستش میگه یه پسر افتاده دنبالم چه کار کنم؟؟دوستش میگه تند تند راه برو.دختره میگه:من دارم تند تند راه میرم اون داره یواش یواش میاد!!!


حضرت عیسی با موسی سر یه دختر تاس میندازن.عیسی جفت۶ میاره.موسی میندازه جفت ۸ میاره.عیسی به موسی میگه اخه بی جنبه یه دختر ارزش معجزه داشت؟!؟!؟!


ترکه رفته بود کلیسا یهو میبینه یه دخت خوشگل اومد تو کلیسا.میره قایم میشه پشت مجسمه حضرت مریم.دختره میاد میگه؟:حضرت عیسی یه شوهر خوب و خوشتیپ به من بده.یهو ترکه میاد بیرون میگه عیسی هول نده خودم میرم!!!


به ترکه خبر میدن بابا شدی.میگه به زنم هیچی نگید میخوام سورپرایزش کنم!!!


یه ترکه میره بازار خرشو بفروشه یه لحظه غفلت میکنه میبینهخرش داره پول میشمره!!!


انواع مرد:

مرد اروپایی:یه زن داره یه دوست دختر زنشو بیشتر دوست داره

مرد امریکایی:یه زن داره یه دوست دختر دوست دخترشو بیشتر دوست داره

مرد ایرونی:۴تا زن داره ۱۰۰تا دوست دختر ولی هنوز ننشو بیشتر دوست داره!!!


به ترکه میگن عجب مملکت خر تو خریه.میگه:اره بابا من ۳بار رفتم سر بازی هیچکی هیچی نفهمید و هیچی نفهمیدم!!!


یه روز یه ترکه اس ام اس سر کاری میخونه قیافش میشه مثل الان تو...!!!!


اگه تا اخر این اس ام اس رو بخونی سر ۳ سوت طاووس میشی:

.

.

.

.

.

حالا ناراحت نشو اگه طاووس نشدی خر که شدی!!!


یه ترکه ماشینش از جاده منحرف میشه میگه:یا حضرت عباس ماشینم دست تو.حضرت عباس میگه:غلط کردی چرا تو اسفالت ندادی؟؟!!


به ترکه میگن بچه کجایی؟میگه:

U S A

میگم امریکا؟میگه : نه یونجه زار های سرسبز اذربایجان


تفکر عمیق یه لر:اگه ادیسون برق رو اختراع نمیکرد ناچار بودیم توی تاریکی تلویزیون ببینیم!!!


ترکه داشته رادیو پیام گوش میکرده.رادیو اعلام میکنه بزرگراه خمت به امام حسین بسته است.ترکه میگه بستست که بستست چرا به امام حسین قسم میخوری؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
چرا ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد؟

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 خودرو اسلامي
قرار است يک خودرو اسلامي باهمکاري مالزي ساخته شود و داراي اين قابليت ها مي باشد : 1- خودرو هنگام حركت صلوات مي فرستد 2- سرعت كه از 80 بالاتر رفت، آيت الكرسي مي خواند 3- وقت رد كردن چراغ قرمز مي گويد"استغفرا.." 4- وقت رسيدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه مي خواند 5- وقت سوار كردن دوست دختر - دوست پسرها صيغه محرميت مي خواند!!! 6- وقت پياده شدن مي گويد "صدق‌ا.. علي العظيم

دعای اتصال به اینترنت فی الهنگام شلوغیـه
اللهم اتصلنا الاینترنت.اللهم اعتنی کانکشن فی الدنیا و الاخرت ان نعوذبک من کل ویروس الخبیس اللعین و الملعونیه و انا نعوذبک من الدیسکانکشن فی الدنیا و الاخره آمین یا رب الالمین------<>کانکتینک100kbs

زمونه
تو این زمونه سیستم گرونه
همه می خوان کانکت بشن ام چگونه؟
رفته محبت هک شده عادت کجاgfکجاbfکجا یه همدم
گلی تو دنیا loginنمی شه
دنیا رو سرچش کنی پیدا نمی شه

ضد حال

ضد حال های موجود در اینترنت:میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!یه فایل زیپ دانلود میکنی به جز آنفلانزای مرغی تمام ویروسها توش هستن.تو جستجوگر گوگل تایپ میکنی" کرگدن" عکس خودتو پیدا میکنه.بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو هم فیلتر شده.داری واسه استادت ایمیل(التماس واسه نمره)میزنی یهو کارتت تموم میشه.میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت لبیک دات کام بازه!!!رو لینک" فقط بالای 18 سال" کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ 

  

دوستای خوبم سلام.خوبین؟من امروز خیلی خوشحالم چون دیگه امتحانام تموم شده و بیشتر به شما سر میزنم.امیدوارم شما هم منو قابل بدونید و بیشتر بیاید و بیشتر نظر بدید.مر ۲۹+۱

بای بای


نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 14 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
 

دختر ها

قبل از ازدواج بعد از ازدواج نتیجه گیری اخلاقی
ايستادن در صف سينما و استخر ايستادن در صف شير وگوشت آموزش ايستادگي
تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي تعطيلات شست وشوي خانه ولباس پر شدن اوغات فراغت
نوشتن كتاب شعر و رمان نوشتن داستان پرنده در قفس شهرت باد آورده
صحبت تلفني بي محاسبه زمان اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه حفظ عضلات صورت
رفتن به سفرهاي هفتگي
درحسرت رفتن به پارك سر كوچه امنيت كامل

 

پسر ها

قبل از ازدواج بعد از ازدواج نتیجه گیری اخلاقی
خوابيدن تا لنگ ظهر بيدار شدن زودتر از خورشيد سحر خيز شدن
رفتن به سفر بي اجازه رفتن به حياط با اجازه معتبر شدن
خوردن بهترين غذاها بي منت خوردن غذا هاي سوخته با منت تقويت معده
استراحت مطلق بي جر بحث كار كردن در شرايط سخت ورزيده شدن
ديدوبازديد از اماكن تفريحي سر زدن به فاميل خانوم صله رحم
 آموزش گيتار و سنتور و... آموزش بچه داري و شستن ظرف همدردي با مرد ها
گرفتن پول تو جيبي از پاپا دادن كل حقوق به خانوم مستقل شدن

 

یک نصیحت

سر جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت!!

مادر داماد:ببخشین کبریت دارین؟؟

خانواده عروس:کبریت!کبریت برای چی؟؟

مادر داماد:والا پسرم میخواست سیگار بکشه.

خانواده عروس:پس داماد سیگاریه!!؟

مادر داماد:سیگاری که نه...والا مشروب خورده بعد از مشروب سیگار میچسبه.

خانواده عروس:پس الکلی هم هست؟؟!

مادر داماد:الکلی که نه...والا قمار بازی کرد باخت ! ما مشروب دادیم بهش یادش بره.

خانواده عروس:پس قمارم بازی میکنه؟؟!!!

مادر داماد:آره دوستاش تو زندان یادش دادن..

خانواده عروس:پس زندانم بوده...!

مادر داماد:زندان که نه...والا معتاد بود گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن..

خانواده عروس:معتادم بوده؟؟؟!!!

مادر داماد:آره معتاد بود بعد زنش لوش داد...

عروس:زنش؟!!!!!!!!!!!

نکته اخلاقی:قبل از خواستگاری رفتن کبریت همراه داشته باشین.(از ما گفتن بود از شما هم...)

نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت 19 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

 

اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

 

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!

 

مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :

 

عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم 
تو همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
با همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

 

 

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.

نظر بدین

نوشته شده در سه شنبه 14 خرداد1387ساعت 12 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |