تبليغاتX
.*.*.*رز سپید*.*.* اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

.*.*.*رز سپید*.*.*

ساعت دوازده ظهر از خانه به قصد خیابان فلسطین حرکت کردم . امروز خیابانها به طرز محسوسی خلوت بودند . ظاهر خیلی ها ترجیح دادند در منزل باشند و بیرون نیایند . هوا هم  امروز خیلی خوب بود . افتاب درخشان .

از ترافیک اتوبان مدرس ٬ ورودی عباس اباد می شد حدس زد که عباس اباد خبری است . واقعا هم همینطور بود .

خیابان عباس اباد . دقیقا حال و هوای روزهای بعد از انتخابات را داشت . روبروی سینما ازادی مرکز شلوغی بود . از کمی قبل از سینما تا خیابان ولیعصر ماشین روی شیشه خرده ها حرکت می کرد . سطل های زباله وسط خیابان در حال سوختن بودند و دود غلیظی هوا را تیره کرده بود .

دخترها و پسرهای دانشجو با نیروی انتظامی و بسیج درگیر بودند . شعارها دقیقا برضد رهبری و جمهوری اسلامی بود .

آدم از دیدن شجاعت این بچه ها واقعا لذت می برد . دخترها مقنعه را تا زیر بینی بالا کشیده بودند و بدین ترتیب صورت آنها قابل شناسائی نبود . پسرها هم اغلب صورت های پوشیده داشتند . تمام پشت بام ها پر بود از دوربین های فیلمبرداری . دولتی ها با تمام نیرو سعی در خاموش کردن ماجرا داشتند .

خیابان مطهری ( تخت طاووس ) از عباس اباد شلوغ تر بود . ظاهرا آنجا شروع حرکت اقای کروبی بود . من فقط چیزهائی را که دیدم می نویسم . نتوانستم وارد مطهری بشوم . به هرحال از سر خیابان مطهری به وضوح مشخص بود که درگیری شدیدی برقرار است و ستون های دود از وسط خیابان به هوا می رفت .

فاطمی و وزرات کشور خلوت بود . من از ضلع غربی پارک لاله ( حجاب ؟ ) به پائین سرازیر شدم . بلوار کشاورز هم صحنه درگیری مردم با دولتی ها بود . ضلع غربی پارک لاله مرکز تجمع نیروهای ضدشورش و بسیج بود . لندکروزهای فنس کشی شده و دارای گارد جلو به تعداد زیاد آنجا پارک شده بودند .

هرچه به سمت میدان ولیعصر می رفتید شلوغ تر می شد . میدان ولیعصر مرکز شلوغی شده بود و درگیری جانانه ای آنجا جریان داشت .

ماشین ها هم اغلب با بوق و نشان دادن دست ها با علامت وی  به نوعی در اعتراضات شرکت داشتند .

من ماشین را پارک کردم و پیاده راه افتادم . در یکی از تقاطع ها حدود صد نفر با موتور مستقر بودند . یک موتور با دو سرنشین لباس شخصی به آنها نزدیک شد و ترک نشین موتور فریاد زد حاج علی چرا بیکار وایستادی ؟ زود باشین بیائین دنبال من !  و آنها به سرعت موتورها را روشن کردند و به دنبال فرمانده راه افتادند . ظاهرا جائی به نیروی سرکوبگر نیاز فوری داشتند .

جا به جا روی دیوارها با اسپری سبز شعارنویسی شده بود .

باری . استراتژی ربودن اجتماعات قانونی توسط سبزها بسیار خوب جواب داده وبدین ترتیب روزهائی مثل قدس و ابان و....که قبلا کارناوال های دولتی در آن فعال بودند حالا تبدیل به کابوسی برای دولت شده است . امروز حسابی شلوغ بود . من خودم اصلا فکر نمی کردم تا این حد داغ شود .

نیروهای بسیج که به لباس های استتار خاکی دقیقا شبیه به یونیفورم صحرائی ارتش آمریکا ملبس بودند به تعداد زیاد در خیابان ها حضور داشتند . وقتی به قیافه های آنها دقت می کردید خیلی چیزها برای شما روشن می شد . همگی قیافه های بسیار خشن و زمخت داشتند . اصلا به آدم تحصیلکرده و حتی عادی شبیه نبودند . این را گفتم تا صحنه ای را شرح دهم .

در بلوار کشاورز چند تا بسیجی افتاده بودند به جان دو تا دختر دانشجو و با باتوم به طرز وحشیانه ای آنها را کتک می زدند و در همین حین با صدای بلند رکیک ترین فحش های ممکن را به آنها می دادند . من این صحنه را که دیدم با خودم فکر کردم واقعا کار این نظام تمام است و وقتی طرفداران یک رژیم امثال اینها باشند دیگر هیچ شانسی برای بقای آن متصور نیست .

از قضیه سیزده ابان که بگذریم .  دولت در شرایط مسخره ای گیرافتاده است . در آخرین آمار رونق اقتصادی ایران رتبه ۱۶۰ را کسب کرده که فقط ده رتبه با آخرین کشور جدول فاصله دارد . فساد در دولت اظهرمن الشمس است و نفر دوم کشور یعنی هاشمی معروفترین فرد ایران از لحاظ فساد مالی است . جناح قدرت طلب سعی دارد این آدم را به اصلاح طلب ها بچسباند و ظاهرا فراموش کرده ایشان مورد تایید مطلق رهبر است که دولتی ها خود را فدائی وی می دانند !

از طرف دیگر امروز هم مطابق معمول اوضاع اینترنت خراب بود و ای میل ها مسدود شده بود .نمی خواستند فیلم ها و عکس های تظاهرات امروز به خارج درز کند . بدیهی است  وقتی دولت سعی می کند به هرترتیب جلوی گردش اطلاعات را بگیرد مشکلی در کار است . همان قضیه قدیمی است . آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است ؟

خلاصه دولتی که مدعی اداره جهان است به بدترین وضع توی گل گیر کرده و در خوشبینانه ترین وضع فقط سعی دارد مردم جهان  ندانند در ایران چه می گذرد ....

 

نوشته شده در چهارشنبه 13 آبان1388ساعت 23 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
 

 

 

مجری: (همان مجری به شدت اکتیو و پرهیجان مناظره های خرداد88) باسلام. لطفاً مناظره را شروع کنید!

اوباما: In the name of god، به نام خدا. از آن جایی که آقای دکتر احمدی‌نژاد PHD دارند ولی به اندازه یک پیرزن افغانی به زبان انگلیسی مسلطند، مجبورم ادامه مناظره را به زبان فارسی ادامه دهم.

احمدی‌نژاد: (می‌پرد وسط حرف اوباما) اللهم عجل الولیک الفرج و العافیه و النصر و خیر انصار و اعوانه و مستشهدین بین یدیه! درود سلام بر ملت ونزوئلا، لبنان، فلسطین، زیمباوه، زنگبار، گینه بیسائو و ترینیداد و توباگو و غیره!(ملت ایران جزو همان و غیره می‌باشد!) ببینید من دو تا نامه به این آقای اوباما نوشتم ایشان جواب ندادند. در آن نامه من به عنوان یک دانشگاهی و به عنوان یک نخبه این مملکت سوالاتی را مطرح کردم ولی ایشان جواب ندادند. این یعنی جوانان ما می‌فهمند!

اوباما: من اجازه می‌خواهم در مورد ماجرای آن هاله‌ی نور صحبت کنم!

احمدی‌نژاد: (دوباره وسط حرف اوباما می‌پرد) من واقعاً برای جناب اوباما متأسفم که این قدر اطلاعاتشان در مورد ایران ضعیف است. آن ماجرای هاله نور که رسماً تکذیب شد و همه در ایران به دروغ بودن آن پی بردند.
اوباما: من...
احمدی‌نژاد: اجازه بدهید من یک سوال از آقای اوباما بپرسم: بگم؟ بگم؟
اوباما: بگو!
احمدی‌نژاد: نمی‌گم تا اون جات بسوزه! اون زنه رو بگم؟ بگم؟
اوباما: بگو دیگه!

احمدی‌نژاد: همون خانمی که زن شماست. ایشون مدرک سیکلشون را با تقلب از دبیرستانی در شیکاگو گرفته‌اند. من خودم با یکی از مراقبان جلسه امتحانی سوم راهنمایی همسر آقای اوباما صحبت کردم و ایشون این قضیه تقلب را تأیید کردند. در ضمن ایشون سیاه پوست نبودند. رفتند حمام آفتاب گرفتند این جوری شدند! در ضمن همه مردم ما می‌دانند که صحنه گردان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا آقای هاشمی بود. چون من دو تا نامه نوشتم به آقای اوباما و همچنین اگر یادتان باشد من گفتم که هرگز نمی گذارند اوباما رئیس جمهور آمریکا شود.

اوباما: من می‌خواهم این جا یک خورده در مورد آقای مشایی...

احمدی‌نژاد: البته آقای مشایی از مظلوم ترین ساکنان کره زمین هستند. ایشان واقعاً مظلوم واقع شده‌اند. من یک سوال داشتم از آقای اوباما. پسران آقای هاشمی و ناطق نوری چگونه ثروتمند شدند؟ همچنین در مسأله فلسطین من به عنوان یک دانشگاهی یک سوال علمی مطرح کردم و هولوکاست انجام نشده و اسرائیل باید محو شود و ما در کشور تورم و گرانی و بیکاری نداریم!

اوباما: Oh shit!

احمدی‌نژاد: بی‌ادب! (احمدی‌نژاد در این لحظه پنج تا زوم کن از زیر میز در می‌آورد) ملت شریف و همیشه در صحنه آمریکا! این‌ها همه پرونده‌های این آدم(اشاره به اوباما) است که ما با کمک برادر ح.شین درآورده‌ایم. من در این جا فقط به گوشه‌ای از سوابق پلید او اشاره می‌کنم. مثلاً ایشان در 16 سال دولت خاتمی و هاشمی که جفاهای زیادی به انقلاب شد سکوت کردند و موضع خودشان را اعلام نکردند. همچنین برادر ایشان در کنیا در حلبی‌آباد زندگی می‌کند و قاچاقچی هم هست. تازه معلوم نیست چرا چند سال در اندونزی زندگی می‌کرده و آن جا مرتکب چه کارهایی که نشده. در ضمن آقای کردان به من گفته‌اند که دکترای اوباما هم جعلی است. من می‌خواهم از ایشان سوال کنم که در این سی سال کجا بوده‌اند که حالا آمده‌اند رئیس جمهور آمریکا شده‌اند! این یعنی جوانان ما می‌فهمند!

مجری: چون در این مناظره آقای اوباما دائم وسط حرف دکتر احمدی‌نژاد می‌پرید، بنابراین از هفته آینده و به مدت یک ماه هر روز از ساعت 8 صبح تا 8 شب آنتن شبکه خبر در اختیار دکتر احمدی‌نژاد قرار دارد تا ایشان به اتهامات وارده پاسخ دهند.

پی‌نوشت:
1- ادامه مباحث را خودتان از شبکه خبر ببینید!

نوشته شده در سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 15 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :



سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم. دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش. یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ....





پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند.

 

پ.ن۱:سبز سبز باشید.

پ.ن۲:سرزمین اهورایی:جشن های شهریور ماه

نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 22 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

۱- محبت شدیدی كه صادقانه به تو ابراز میكردم


۲- دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو


۳- روز به روز بیشتر می شود و هر چه بیشتر تو را می شناسم


۴- به پستی و دورویی تو بیشتر پی میبرم و


۵- این احساس در قلب من قوت میگیرد كه بالاخره روزی باید


۶- از هم جدا شویم و دیگر من به هیچ وجه مایل نیستم كه


۷- شریك زندگی تو باشم و اگرچه عمر دوستی ما همچون عمر گلهای بهار كوتاه بود اما


۸- توانستم به طبیعت پست و فرومایه تو پی ببرم و


۹- بسیاری از صفات ناشناخته تو بر من روشن شد و من مطمئنم


۱۰- این خودخواهی ، حسادت و تنگ نظری تو را هیچ كس نمیتواند تحمل كند و با این وضع


۱۱- اگر ازدواج ما سر بگیرد ، تمام عمر را


۱۲- به پشیمانی و ندامت خواهیم گذراند . بنابراین با جدایی ازهم


۱۳- خوشبخت خواهیم بود و این را هم بدان كه


۱۴- از زدن این حرفها اصلا عذاب وجدان ندارم و باز هم مطمئن باش


۱۵- این مطالب را از روی عمق احساسم مینویسم و چقدر برایم ناراحت كننده است اگر


۱۶- باز بخواهی در صدد دوستی با من برآیی . بنابراین از تو میخواهم كه


۱۷- جواب مرا ندهی . چون حرفهای تو تمامش


۱۸- دروغ و تظاهر است و به هیچ وجه نمیتوان گفت كه دارای كمترین


۱۹- عواطف ، احساسات و حرارت است و به همین سبب تصمیم گرفتم برای همیشه


۲۰- تو و یادگار تلخ عشقت را فراموش كنم و نمتوانم قانع شوم كه


۲۱- تو را دوست داشته باشم و شریك زندگی تو باشم .



و در آخر اگر میخواهی میزان علاقه مرا به خودت بفهمی از مطالب بالا فقط شماره های فرد را بخوان!

 پ.ن:سرزمین اهورایی من

و در آخر سبز سبز باشید همچو سرو در پاییز

نوشته شده در دوشنبه 5 مرداد1388ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

درود بر همگی به جز خیانتکاران به سرزمین و مردم ایران
به 18 تیر نزدیک می شویم و عکسی که در بالا می بینید مسیرهای راهپیمایی
 18 تیر در تهران را مشخص کرده است.
از همه دوستان وبلاگ نویسم خواهش می کنم که به محض مطالعه این مطلب این
عکس را در وبلاگ خود قرار دهند (لطفا تنبلی نکنید و پشت گوش نیندازید).
 
 
*مسیر های راهپیمایی در سراسر کشور در ادامه مطلب.حتما بخونید*
*توصیه هایی در رابطه با راهپیمایی.خیلی مفیده.حتما بخونید و اطلاع رسانی کنید*

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 14 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

دیشب سرمون رو گذاشتیم رو بالش تا بخوابیم

از شانس خوب ما مرحوم دهخدا عینهو اجل معلق پرید تو خوابمون وبا کلی اوامر

اهم اوامرشون هم راجع به تصحیح لغت نامه و اضافه و کم کردن چندتا لغت بود و عصبانیت مفرط

گفتم: چرا اینقدر عصبانی تشریف دارید

ایشون عرض کردن

بسی رنج بردم درین سال سی                           عجم زنده کردم بدین پارسی

گفتم: جناب دهخدا این که مال مرحوم فردوسی بود شما دیگه حداقل قانون کپی رایت رو رعایت کنید

گفت: نادان غرض توضیح حال آشفته ام بود

گفتم : چی شده مگه

گفت : فکر کن اینهمه زحمت بکشی و کل گویش ها و اقوام ایران رو بگردی تا تمام معانی یک کلمه رو

توضیح بدی با تمام مثالهاش بعد یکی پیدا بشه که سرتا پاش مثال نقض باشه واسه اون کلمه

گفتم: کدوم کلمه و چه کسی نقضش کرده؟

گفت : مهرورزی و عدالت محوری

بعد آهی کشید و گفت شما برو معنی این کلمه رو تو کتاب من بخون لذت میبری و سراپا خوشی

میشی اما یکی پیدا میشه خودش و گروهش رو همچین میچسبونه به این کلمه که دیگه جداکردنش

کار حضرت فیل هم نیست پس یه خواهش دارم برو از کلیه کتاب های من معانی این دوتا کلمه رو

پاک کن و جاش این هارو بنویس

مهرورزی = عدالت محوری : (اسم مصدر کلاه برداری ): سربه نیست کردن مخالفان ، تاراج خزانه ،

گردش های سالیانه در کل کشور و خارج کشور ( استاد بزرگ مارکوپولو ) به اسم بازدید ،کاپشن ،

چو ایران باشد سر او مباد ، ویرانی مملکت ، روابط خارجی عالی با کشورهای ناشناخته ،

خلیج عربی ،خوشگلا باید برقصن ،بی ادبی ، غزه ، تورم و ...

مثال : محمود احمدی نژاد


وبلاگ جدیدمو اپ کردم.منتظرتون هستم:

سرزمین اهورایی من

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
به کورش چه خواهیم گفت اگر سر بر ارد ز خاک؟!

اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک؟!

 

چه شد ملک ایران زمین؟!

کجایند مردان این سرزمین؟!

 

به کورش چه خواهیم گفت اگر دید و پرسید ز حال ما؟!

چه کرد یدبرنده شمشیر خوش دستشان؟!

کجایند مردان سر مستتان؟!

 

به کورش چه خواهیم گفت؟!

 

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 2 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
دولت سبز امده

یاور سبز امده

گو برو و دور شو

چون که نگار امده

دوستای عزیزم خوشحال میشم نظر شماها رو هم بدونم.میتونید کاندیدای مورد نظرتونو بگید.

منتظر نظرای گرمتون هستم.

 

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 13 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

هر دو از سر کار اومدیم خونه

 رفت پای تلوزیون

مثل همیشه رفتم خودمو توی بغلش چپوندم

داشت تلوزیون نگاه می کرد

شروع کردم به حرف زدن

گفت : "هیس" و به تلوزیون خیره شد

نگاه کردم دیدم تلوزیون داره تبلیغ نشون میده

تبلیغایی که تا حالا صد بار نشون داده...

پا شدم رفتم تو اتاق تنها خوابیدم...

(شاپرک قصه ها)

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
سلام.حالتون خوبه.من امروز خودم اومدم اپ کنم.

چون این مطلب رو خیلی دوست دارم واستون میذارم شاید شما هم مثله من خوشتون اومد.

سعی کنید در مورد این داستان یه کم فکر کنید.

نظرهم یادوتون نره:

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم.سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.
_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه.
_خواهش ميکنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.
خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.
و فرشته چنين کرد.کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود .کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد.خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!
فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
 بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.
کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه ميکردند؟!!!
فرشته بسيار تاسف خورد.
سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود.بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم.مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟
_اسلام
_چگونه آييني است؟
_نيک است
وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد و فهميد که بت هاي زيادي بر قلبهاي مردم حکومت مي کند.
_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين کرد.
_همين؟!!!
کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.
_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسيار زياد تاسف خورد
 
خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد.
فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند.پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان هاي سياسي ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.
و فرشته گريست.



راستی دوستم تازه وبلاگ زده.یه لطفی کنید و برید به وبلاگش سر بزنید و نظر بدید.

ممنون.وبلاگش:وبلاگ دوستم

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 18 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

دوخط موازي.............

می دونی چی قشنگه؟ اینکه گاهی وقتی به اونی که دوست داری فکر می کنی با همه ی وجودت حس می کنی او رو بیشتر از اون چیزی که حتی خودت فکر می کنی دوسش داری... دیشب از این جور لحظه های من بود... وقتی باهات حرف زدم و حس کردم چقدر دوسم داری و واست چقدر مهم ام یه لبخند نشست رو لب هام و با همه ی وجودم توی درونم فریاد زدم که : دوستت دارم... بیشتراز اونی که فکرمیکنم... بی هوا به یکی از دوستام گفتم دوسش دارم.. دیوونه اشم.. دیوونه... می دونی گاهی فکر می کنی عشق اینه که عاشق یه آدم آسمونی بشی .. . ولی ببین همه ی ما ها آدمیم شاید بگی اره همه مون عیب داریم آره ولی می دونی عشق چیه؟ اون زیبایی رابطه... اون زیبایی که بین دو نفر وقتی پیش هم نشستن موج می زنه.. اون لبخند رضایت که روی لب های هر دوشونه از بودن ِ با هم... اون پذیرفتن و عاشقانه پرستیدن همه.. عشق همون لبخندیه که وقتی حتی عیب محبوبت رو می بینی بر روی لب هات می شینه... بهت گفتم خیلی وقتا اذیتت می کنم غمگینت می کنم.. گفتی "آره ولی من همه ی رفتار هات رو دوست دارم حتی اگه ناراحتم می کنن گاهی..."... گفتی" دوسشون دارم دوسِت دارم..."... گفتی "تو بهترین آدمی هستی که تا به حال دیدم.." گفتی  "دوست دارم نازنینم..." شاهزاده ی مهربان من  تو منو با همه ی همه ی عیب هام دوسم داری... تو بی نظری... بی نظیر.... مطئنم  اگه تو نبودی هرگز هرگز با کس دیگه ای این همه خوشبختی رو حس نمی کردم.... بی اندازه از انتخابم راضیم...

به سلول سلول وجودت افتخار می کنم همه کس ِ من...

پاورقي: اگه يه روز يه نفر آرم آرام درگوشم بگه كه بهم خيانت كردي توچشماش نگاه ميكنم وميخندم ميدوني چرا؟؟؟؟؟ چون من هيچ موقع بهت خيانت نميكنم توهم به من خيانت نميكني

پاورقي: دوستت دارم هر كس هر فكري خواست بكنه عشق من و تو پاک و مقدسه... پاک  پاک...

پاورقي: به حرف هيچكدوماشون گوش نميكنم فقط به حرف تو فقط به تو كه عشقمي فقط به تو كه شدي تمام زندگيم فقط به تو..........

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |