تبليغاتX
.*.*.*رز سپید*.*.*

parparinaz2008

پرنیان جون

parparinaz2008

http://parparinaz2008.blogfa.com

.*.*.*رز سپید*.*.*

.*.*.*رز سپید*.*.*

.*.*.*رز سپید*.*.*

کاش میشد میدیدم چیست؟
انچه از چشم تو
تا عمق وجودم جاریست! اعکس....اس ام اس....شعر

.*.*.*رز سپید*.*.*

.*.*.*رز سپید*.*.*
اعکس....اس ام اس....شعر
بزن به سلامتی رفیق هایی که قول دادن و به قولشون وفا کردن

دوتا رفیق بودن یکی ابادانی و یکی تهرانی.

ابادانیه اسمش ممد(محمد)بوده تهرانیه اسمش علی . اینا تو خدمت باهم خیلی جورن طوریکه اگه دوساعت هم دیگه رو نبینن نگران حال هم دیگه میشن.

میگذره و این 2سال خدمت سربازیشون تموم میشه.

دم در پادگان موقع خداحافظی تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد خدمتمون تموم شد اما رفاقتمون هیچ وقت تموم نمیشه.هر وقت کار خوب خواستی بیا تهران.خودم بهت کار میدم.

ابادنیه هم میگه:من پول ندارم ام تو هر وقت زن خوب خواستی بیا ابادان.خودم برات زن میگیرم.

تموم میشه و بعد ازسال تهرانیه هوس زن گرفتن میکنه.میره ابادان سراغ خونه ی رفیقش ممد .

خونه رو پیدا میکنه.میبینه یه خونه ی ساده و فقیرانه و بدون تشکیلاته.در میزنه دوستش میاد دم در و سلام و احوال پرسی و 1هفته تحویل گرم.بعد یه هفته تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد مگه قرار نبود برام زن بگیری؟

میگه :اره

تهرانیه میگه:پس بریم برام زن بگیریم؟

ابادانیه میگه:باشه بریم

میگردن تو دوست و اشنا و فامیل و غریبه تا واسه ی تهرانیه زن بگیرن اما تهرانیه هیچ کدوم رو پسند نمیکنه

بعد از چند روز موقع رفتن تهرانیه به ابادانیه میگه:ممد ناراحت نباش تو به قول خودت عمل کردی اما من پسند نکردم...

در همین موقع یه دختر از همسایگی ابادانیه میاد میره تو خونه ی ابادانیه.دختر خوب  و خوشگل و سنگین و...

تهرانیه میگه:ممد من همین دختره رو میخوام

حالا دختره کیه ابادانیه میشده؟؟؟

نامزد ابادانیه!!!

ابادانیه میگه: باشه

با خانواده ها حرف میزنه با نامزده صحبت میکنه و بدون این که تهرانیه بفهمه دست دختره رو میذاره تو دست پسره و میفرستش میره.

1سال میگذره و پسره سیگاری شده افسرده شده گوشه گیر شده

یه روز مامانش میاد بهش میگه:زنت رو که دادی رفت حالا برو ببین رفیقت بهت کار میده؟

ابادانیه وسایلشو جمع میکنه و میره تهران.دنبال خونه ی دوستش میگرده.خونه رو پیدا میکنه

یه خونه ی بزرگ و زیبا و با تشکیلات و...

میره و زنگ در یا همون ایفون رو میزنه

یه نفر گوشی رو بر میداره میگه:کیه؟

ابادانیه میگه:علی منم.ممد.

تهرانیه میگه برو اقا من همچین رفیقی ندارم و گوشی رو میذاره

ابادانیه با خودش میگه:شاید من صدام عوض شده رفیقم منو نشناخته.

دوباره زنگ میزنه میگه:علی منم ممد رفیق ابادانیت

دوباره علی میگه:اقا من اصلا رفیق ابادانی ندارم و گوشی رو میذاره.

ابادانیه خسته و دل شکسته میره میشینه توی چمن روبه روی ساختمون تا یه کم استراحت کنه که یهو چند نفر میبینه که قیافشون به دزدا میخوره

با خودش میگه:الان اینا میان پول های منو میگیرن و کتکم میزنن.چطوره خودم پول هامو بدم دیگه کتکه رو نخورم

دزدا رو صدا میکنه میگه: اقا این پول برگشتن منه....اینم چند تیکه نون واسه تو راهمه.شما اینو بگیرید اما دیگه کتکم نزنید!

دزدا یه فکری میکنن و میگن:نه ما تازه دزدی کردیم.اصلا بیا این 50هزار تومن هم مال تو.پول ها رو میدن و میرن.

ابادانیه با خودش میگه:چطوره برم یه اصلاحی بکنم یه حموم عمومی برم یه دست کت و شلوار هم بگیرم برگردم ابادان و به ننه ام بگم رفیقم به من کار داد من نخواستم نگم که رفیقم نامردی کرد.

حموم میره و کت و شلوار هم میگیره و موقع برگشتن یه خانومی واسش بوق میزنه که اقا بیا سوار شو اقا بیا سوار شو

ابادانیه میگه :خانوم ولم کن تو رو به خدا.من تهرانی نیستم.بچه شهرستانم زود گول میخورم.الانش هم از همه گول خوردم شما دیگه اذیتم نکن...!

زنه از ماشین پیاده میشه و میگه اقا من از تیپ و قیافت خوشم اومده میخوام برام کار کنی...کار میکنی؟؟

ابادانیه میگه :باشه و میرن اونجایی که زنه کار میکرده

زنه یه پوشاک زنجیره ای داشته.یه غرفش رو میده دست پسره.6ماه میگذره و از برکت دست ابادانیه کار و کاسبیه زنه میگیره.زنه میاد بهش میگه:تو خوب واسه من کار کردی.اگه میخوای بیا دخترم هم بگیر.قبول میکنه و عروسی میکنه و یه مدت میگذره...

بعد یه مدت زن ابادانیه بهش میگه:ممد یه مجلس شراب خوریه بالای شهر میای بریم؟میگه باشه بریم.

میرن و میشینن یه گوشه ی مجلس

حالا اون گوشه ی مجلس کی نشسته بوده؟نامزد سابق ابادانیه که حالا میشد زن تهرانیه با خود تهرانیه.

ابادانیه میگه ساقی اول من.میگن :بگو

میگه:

پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا نکرد

همه میزنن

میگه:

پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که به دادم رسیدن و بهم پول دادن

همه میزنن

میگه:

پیک سوم هم بزنید به سلامتی اون زنی که بهم کار داد و این دختری که الان زنم شده

همه میزنن

خب هرچی بود به تهرانیه پرونده بود دیگه

تهرانیه هم بهش بر میخوره میگه:ساقی دوم من

میگن:بگو

میگه:

پیک اول رو بزنید به سلامتی رفیقی که قول داد و به قولش وفا کرد

همه میزنن

میگه:

پیک دوم رو بزنید به سلامتی اون 3تا دزدی که دزد نبودن و من فرستاده بودمشون

همه میزنن

میگه:

پیک سوم هم بزنید.....قسم خورده بودم نگم اما میگه....پیک سوم رو بزنید به سلامتی اون زنی که مادرمه و دختری که خواهرمه...!!!

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در یکشنبه 3 شهریور1387 و ساعت 1:9 قبل از ظهر |
هیچکس

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روي دکمه هاي پيانو .
صداي موسيقي فضاي کوچيک کافي شاپ رو پر کرد .
روحش با صداي آروم و دلنواز موسيقي , موسيقي که خودش خلق مي کرد اوج مي گرفت .
مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توي نت هاي موسيقي خلاصه مي شد .
هيچ کس اونو نمي ديد .
همه , همه آدمايي که مي اومدن و مي رفتن
همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و نياز مي کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقي مهم بود .
از سکوت خوششون نميومد .
اونم مي زد .
غمناک مي زد , شاد مي زد , واسه دلش مي زد , واسه دلشون مي زد .
چشمش بسته بود و مي زد .
صداي موسيقي براش مثه يه دريا بود .
بدون انتها , وسيع و آروم .
يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه يه دختر تلاقي کرد .
يه دختر با يه مانتوي سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته بود .
تنها نبود ... با يه پسر با موهاي بلند و قد کشيده .
چشماي دختر عجيب تکونش داد ... يه لحظه نت موسيقي از دستش پريد و يادش رفت چي داره مي زنه .
چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روي دکمه هاي پيانو .
احساس کرد همه چيش به هم ريخته .
دختر داشت مي خنديد و با پسري که روبروش نشسته بود حرف مي زد .
سعي کرد به خودش مسلط باشه .
يه ملودي شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .
نمي تونست چشاشو ببنده .
هر چند لحظه به صورت و چشاي دختر نگاه مي کرد .
سعي کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط براي اون .
دختر غرق صحبت بود و مدام مي خنديد .
و اون داشت قشنگ ترين آهنگي رو که ياد داشت براي اون مي زد .
يه لحظه چشاشو بست و سعي کرد دوباره خودش باشه ولي نتونست .
چشاشو که باز کرد دختر نبود .
يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .
ولي اثري از دختر نبود .
نشست , غمگين ترين آهنگي رو که ياد داشت کشيد روي دکمه هاي پيانو .
چشماشو بست و سعي کرد همه چيزو فراموش کنه .
....
شب بعد همون ساعت
وقتي که داشت جاي خالي دختر رو نگاه مي کرد دوباره اونو ديد .
با همون مانتوي سفيد
با همون پسر .
هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با هم گفتن و خنديدن .
و اون براي دختر قشنگ ترين آهنگشو ,
مثل شب قبل با تموم وجود زد .
احساس مي کرد چقدر موسيقي با وجود اون دختر براش لذت بخشه .
چقدر آرامش بخشه .
اون هيچ چي نمي خواست .. فقط دوس داشت براي گوشاي اون دختر انگشتاي کشيده شو روي پيانو بکشه .
ديگه نمي تونست چشماشو ببنده .
به دختر نگاه مي کرد و با تموم احساسش فضاي کافي شاپ رو با صداي موسيقي پر مي کرد .
شب هاي متوالي همين طور گذشت .
هر روز سعي مي کرد يه ملودي تازه ياد بگيره و شب اونو براي اون بزنه .
ولي دختر هيچ وقت حتي بهش نگاه هم نمي کرد .
ولي اين براش مهم نبود .
از شادي دختر لذت مي برد .
و بدترين شباش شباي نيومدن اون بود .
اصلا شوقي براي زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو روي دکمه ها فشار مي داد و توي خودش فرو مي رفت .
سه شب بود که اون نيومده بود .
سه شب تلخ و سرد .
و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده .
دوباره نت هاي موسيقي از دلش به نوک انگشتاش پر مي کشيد و صداي موسيقي با قطره هاي اشکش مخلوط مي شد .
اونشب دختر غمگين بود .
پسربا صداي بلند حرف مي زد و دختر آروم اشک مي ريخت .
سعي کرد يه موسيقي آروم بزنه ... دل توي دلش نبود .
دوست داشت ا جاش بلند شه و با انگشتاش اشکاي دخترو از صورتش پاک کنه .
ولي تموم اين نيازشو توي موسيقي که مي زد خلاصه مي کرد .
نمي تونست گريه دختر رو ببينه .
چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو
به خاطر اشک هاي دختر نواخت .
...
همه چيشو از دست داده بود .
زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشماي دختري که نمي شناخت خلاصه شده بود .
يه جور بغض بسته سخت
يه نوع احساسي که نمي شناخت
يه حس زير پوستي داغ
تنشو مي سوزوند .
قرار نبود که عاشق بشه ...
عاشق کسي که نمي شناخت .
ولي شده بود ... بدجورم شده بود .
احساس گناه مي کرد .
ولي چاره اي هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط براي اون مي زد .
...
يک ماه ازش بي خبر بود .
يک ماه که براش يک سال گذشت .
هيچ چي بدون اون براش معني نداشت .
چشماش روي همون ميز و صندلي هميشه خالي دنبال نگاه دختر مي گشت .
و صداي موسيقي بدون اون براش عذاب آور بود .
ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشماي گود افتاده ...
آرزوش فقط يه بار ديگه
ديدن اون دختر بود .
يه بار نه ... براي هميشه .
اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتي که داشت بازم با چشماي بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون مي داد دختر
با همون پسراز در اومد تو .
نتونست ازجاش بلند نشه .
بلند شد و لبخندي از عمق دلش نشست روي لباش .
بغضش داشت مي شکست و تموم سعيشو مي کرد که خودشو نگه داره .
دلش مي خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
دوباره نشست و سعي کرد توي سلولاي به ريخته مغزش نت هاي شاد و پر انرژي رو جمع کنه و فقط براي ورود اون
و براي خود اون بزنه .
و شروع کرد .
دختر و پسرهمون جاي هميشگي نشستن .
و دختر مثل هميشه حتي يه نگاه خشک و خالي هم بهش نکرد .
نگاهش از روي صورت دختر لغزيد روي انگشتاي اون و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .
يه لحظه انگشتاش بي حرکت موند و دلش از توي سينه اش لغزيد پايين .
چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زير نگاه سنگين آدماي دور و برش حس کرد .
سعي کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقي کرد .
- ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟
صداش در نمي اومد .
آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :
- حتما ..
يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگي رو که ياد داشت با تموم وجودش
فقط براي اون
مثل هميشه
فقط براي اون زد
اما هيچکس اونشب از لا به لاي اون موسيقي شاد
نتونست اشک هاي گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه مي چکيد ببينه
پلک هايي که با خودش عهد بست براي هميشه بسته نگهشون داره
دختر مي خنديد
پسر مي خنديد
و يک نفر که هيچکس اونو نمي ديد
آروم و بي صدا
پشت نت هاي شاد موسيقي
بغض شکسته شو توي سينه رها مي کرد .

واي واي واي

چه گريه اي !!!!

بميرم الهي

حال كن -تاحالا كي اينجوري بهت حس داده بود

 

سلام.

خوبین؟

یکی از دوستام واسم داستان بالا رو گفته

میگفت تو اینترنت خونده ولی منبعش یادش نبود

حالا منم این داستان رو گذاشتم اما اگه کسی میدونه منبعش کجاست بگه تا پایینش بذارم

ببینید من چه قدر خوبم

 

راستی عیدتون هم مبارک باشه.

نظر یادتون نره

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در چهارشنبه 9 مرداد1387 و ساعت 4:31 قبل از ظهر |
قانون عشق

يه پسر با يه نگاه از يه دختر خوشش مياد و عشق اول از طرف اون شروع مي شه؛ تا جايي كه زندگيشو پاي عشقش مي ذاره. اما دختره حرفشو باور نمي كنه، چون: يه چيزايي از قبل ديده و شنيده بود و هم یک بار شکست خورده بود. تا دختره مياد حرف پسره رو باور كنه، پسر دلسرد و خسته مي شه و ميره سراغ يكي ديگه. بعد كه دختره تازه تونسته حرف پسره رو باور كنه، ميره طرف پسره؛ اما پسره رو با يكي ديگه ميبينه. اينجاست كه مي گه حدسم درست بود و پسر ها همه اينجورين، و اون اشتباهي رو ميكنه كه قبلا شنيده بود. و همه چيز از بين ميره و اين قانون براي همه تكرار مي شه ولي تقصير كيه و مشكل اصلي چيه؟!

منبع:http://boundlesslove.blogfa.com/

 

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در سه شنبه 25 تیر1387 و ساعت 1:51 قبل از ظهر |
عکس
سلام...خوبین؟ چه خبر؟یه سری عکس خوشمل گذاشتم که نمونش این پایینه.اگه خواستید برید بقیش هم توی ادامه مطلب ببینید.خوشحال میشم نظرتون رو درباره ی عکسا بدونم البته..البته اگه نظر میدین هی نگین چرا روسری سرشون نیست(روسری دارش رو پیدا نکردم)...چه زشتن....خوشگلن ولی خودشون نه لباسشون....(مخصوصا تو پسر اراکی)حالا ناراحت نشین.نظرتونو بگید ولی خب اگه سازنده باشه بهتره...خب؟؟

بازم میگم اگه عکسا کامل نبود به خاطر قالبه.سیوش کنید تو کامپیوتر درست نشون میده.

حالا برید ببینید...:

 

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در یکشنبه 16 تیر1387 و ساعت 2:7 قبل از ظهر |
عشق و ديوانگی

 

در زمانهاي قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين باز نشده بود و فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند...

ذكاوت گفت: بياييد بازي كنيم مثل قايم باشك!

ديوانگي فرياد زد:آره قبوله من چشم ميذارم!

چون كسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگرده همه قبول كردند.

ديوانگي چشم هايش را بست و شروع به شمردن كرد:يك ... دو ... سه ...

همه به دنبال جايي بودند تا قايم شوند.

نظافت خودش را به شاخه ها آويزان كرد. خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي شد.

اصالت به ميان ابر ها رفت و هوس به مركز زمين به راه افتاد

دروغ كه مي گفت به اعماق كوير خواهد رفت به اعماق دريا رفت!

طعم داخل يك سيب سرخ قرار گرفت.

حسادت هم رفت داخل يك چاه عميق.

آرام آرام همه قايم شدند و ديوانگي همچنان ميشمرد : هفتاد و سه.... هفتاد و چهار !

اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به كجا برود. تعجبي هم ندارد

قايم كردن عشق خيلي سخت است. ديوانگي داشت به 100 نزديك ميشد كه عشق رفت

وسط يك دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگي فرياد زد دارم ميام...

همان اول كار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نكرده بود تا قايم شود!

بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبري نبود.

ديوانگي ديگه خسته شده بود كه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت:

عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.

ديوانگي با هيجان زيادي يك شاخه گل از درخت كند و آن را با تمام قدرت به داخل

 گلهاي رز فرو كرد.

صداي ناله اي بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد دستهايش را جلئي صورتش

گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.

شاخه درخت چشمان عشق را كور كرده بود. ديوانگي كه خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت:

حالا من چكار كنم ؟ چگونه مي توانم جبران كنم؟

عشق جواب داد : مهم نيست دوست من تو ديگه نميتوني كاري كني فقط ازت خواهش ميكنم

از اين به بعد يار من باشي.

همه جا همراهم باش تا راه را گم نكنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه

يكديگر به احساس تمام آدمهاي عاشق سرك مي كشيدند.

 


سلام.

چطورین؟خوبین؟

میخوام یه وبلاگ بهتون معرفی کنم.اسمش الاچیق ۴۷ هست و یکی از نویسنده هاش خودمم.بقیه ی نویسنده هاش محمدرضا(پسران اراکی و شهر افسانه) مریم(دانستن عشق زیباست)و حسین(اراک بلاگ)هستن.

حتما اونجا هم برید و نظرتونو بگید.البته تازه درستش کردیم.حالا حالا ها کار داره...

همیشه منتظرتونم هم اینجا و هم الاچیق ۴۷!!!

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در یکشنبه 9 تیر1387 و ساعت 0:43 قبل از ظهر |
روز مادر مبارک
مادرم ‌‌:ای تابناک اخترم َاستقامتت را میستایم و بوسه بر غبار دلواپسی هایت میزنم.در لایه ی سیمین مهربانی ها طلیعه ی نامت با طلایی کتیبه ی مقدس زلال پیوند خورده است و نامت در جاودانه ی افق هستی به انتظار ابدیت نشسته است.

ابی دریا ها ارامش از تو موج میگیرد و خمار مستی از شراب عشق تو جام میگیرد.

بی تو من هیچم هیچ. همه ی هستی من هستی توست.شیره ی جان تو در رگ رگ جانم جاریست.

بدان تا بدانم که هستم و با عطر جانبخش نفست هستی را به بشریت تقدیم کن.

مادرم روزت مبارک

 

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در یکشنبه 2 تیر1387 و ساعت 2:23 قبل از ظهر |
عکس
سلام.این عکسو ببینید اگه خوشتون اومد برید بقیشوهم ببینید.اگه هم نیومد باز برید بقیشو ببینید شاید خوشتون اومد.اگه اینبار خوشتون اومد نظر بدید.اگه اینبار هم خوشتون نیومد باز نظر بدید که دفعه بعد چی بذارم که خوشتون بیاد.اگه دفعه بعد هم از اپم خوشتون نیومد..........

بقیشو خودتون میدونید دیگه.

بعضی از عکسا ممکنه به خاطر قالب کامل معلوم نشه ولی بعد از سیو کردن توی کامپیوترتون کامله.

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در پنجشنبه 30 خرداد1387 و ساعت 2:23 قبل از ظهر |
اس ام اس
سلام.خوبین؟راستشو بخواید کم اوردم نمیدونستم چی اپ کنم واستون یه سری اس ام اس گذاشتم.اگه جدید نبود ببخشید:

اخ....کمرم درد میکنه.....نا ندارم دستمو تکون بدم...پاهام داره از درد میترکه...میشه از اندی بپرسی خوشگلا تا کی باید برقصن؟!


احوالپرسی ترک:حالا ما تلفن نداریم شما نباید یه زنگی به ما بزنی؟!


ترکه از پارتی برگشته بود.به دوستش میگفت:دخترها خیلی از من خوششون اومده بود .اسم یه گل روم گذاشته بودن.هی میگفتن اسگل باید برقصه!!!


ترکه داشته تو پارتی میخونده:میخوام با بوسه گل لباتو پرپر کنم...یهو ۱۱۰ میزنه تو پارتی ترکه ادامه میده:گلهای پرپر شده رو هدیه به رهبر کنم!!!


؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ دیدم کاری نداری اینارو دادم واسشون سوال بسازی!!!


یه دختره داشته تو خیابون میرفته یه پسره میفته دنبالش.دختره زنگ میزنه به دوستش میگه یه پسر افتاده دنبالم چه کار کنم؟؟دوستش میگه تند تند راه برو.دختره میگه:من دارم تند تند راه میرم اون داره یواش یواش میاد!!!


حضرت عیسی با موسی سر یه دختر تاس میندازن.عیسی جفت۶ میاره.موسی میندازه جفت ۸ میاره.عیسی به موسی میگه اخه بی جنبه یه دختر ارزش معجزه داشت؟!؟!؟!


ترکه رفته بود کلیسا یهو میبینه یه دخت خوشگل اومد تو کلیسا.میره قایم میشه پشت مجسمه حضرت مریم.دختره میاد میگه؟:حضرت عیسی یه شوهر خوب و خوشتیپ به من بده.یهو ترکه میاد بیرون میگه عیسی هول نده خودم میرم!!!


به ترکه خبر میدن بابا شدی.میگه به زنم هیچی نگید میخوام سورپرایزش کنم!!!


یه ترکه میره بازار خرشو بفروشه یه لحظه غفلت میکنه میبینهخرش داره پول میشمره!!!


انواع مرد:

مرد اروپایی:یه زن داره یه دوست دختر زنشو بیشتر دوست داره

مرد امریکایی:یه زن داره یه دوست دختر دوست دخترشو بیشتر دوست داره

مرد ایرونی:۴تا زن داره ۱۰۰تا دوست دختر ولی هنوز ننشو بیشتر دوست داره!!!


به ترکه میگن عجب مملکت خر تو خریه.میگه:اره بابا من ۳بار رفتم سر بازی هیچکی هیچی نفهمید و هیچی نفهمیدم!!!


یه روز یه ترکه اس ام اس سر کاری میخونه قیافش میشه مثل الان تو...!!!!


اگه تا اخر این اس ام اس رو بخونی سر ۳ سوت طاووس میشی:

.

.

.

.

.

حالا ناراحت نشو اگه طاووس نشدی خر که شدی!!!


یه ترکه ماشینش از جاده منحرف میشه میگه:یا حضرت عباس ماشینم دست تو.حضرت عباس میگه:غلط کردی چرا تو اسفالت ندادی؟؟!!


به ترکه میگن بچه کجایی؟میگه:

U S A

میگم امریکا؟میگه : نه یونجه زار های سرسبز اذربایجان


تفکر عمیق یه لر:اگه ادیسون برق رو اختراع نمیکرد ناچار بودیم توی تاریکی تلویزیون ببینیم!!!


ترکه داشته رادیو پیام گوش میکرده.رادیو اعلام میکنه بزرگراه خمت به امام حسین بسته است.ترکه میگه بستست که بستست چرا به امام حسین قسم میخوری؟؟؟

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در سه شنبه 28 خرداد1387 و ساعت 0:18 قبل از ظهر |
نخونیش نصف عمرت بر فناست!!!
چرا ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد؟

گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.

 خودرو اسلامي
قرار است يک خودرو اسلامي باهمکاري مالزي ساخته شود و داراي اين قابليت ها مي باشد : 1- خودرو هنگام حركت صلوات مي فرستد 2- سرعت كه از 80 بالاتر رفت، آيت الكرسي مي خواند 3- وقت رد كردن چراغ قرمز مي گويد"استغفرا.." 4- وقت رسيدن به جاده چالوس و موارد مشابه "فاتحه مي خواند 5- وقت سوار كردن دوست دختر - دوست پسرها صيغه محرميت مي خواند!!! 6- وقت پياده شدن مي گويد "صدق‌ا.. علي العظيم

دعای اتصال به اینترنت فی الهنگام شلوغیـه
اللهم اتصلنا الاینترنت.اللهم اعتنی کانکشن فی الدنیا و الاخرت ان نعوذبک من کل ویروس الخبیس اللعین و الملعونیه و انا نعوذبک من الدیسکانکشن فی الدنیا و الاخره آمین یا رب الالمین------<>کانکتینک100kbs

زمونه
تو این زمونه سیستم گرونه
همه می خوان کانکت بشن ام چگونه؟
رفته محبت هک شده عادت کجاgfکجاbfکجا یه همدم
گلی تو دنیا loginنمی شه
دنیا رو سرچش کنی پیدا نمی شه

ضد حال

ضد حال های موجود در اینترنت:میری تو یه وبلاگ میبینی موزیک قالبش آهنگ شماعی زادست!!یه فایل زیپ دانلود میکنی به جز آنفلانزای مرغی تمام ویروسها توش هستن.تو جستجوگر گوگل تایپ میکنی" کرگدن" عکس خودتو پیدا میکنه.بعد از کلی کار و خستگی میری اینترنت میبینی یاهو هم فیلتر شده.داری واسه استادت ایمیل(التماس واسه نمره)میزنی یهو کارتت تموم میشه.میری تو کافی نت دانشگاه میبینی فقط سایت لبیک دات کام بازه!!!رو لینک" فقط بالای 18 سال" کلیک میکنی میری تو سایت عمو پورنگ 

  

دوستای خوبم سلام.خوبین؟من امروز خیلی خوشحالم چون دیگه امتحانام تموم شده و بیشتر به شما سر میزنم.امیدوارم شما هم منو قابل بدونید و بیشتر بیاید و بیشتر نظر بدید.مر ۲۹+۱

بای بای


|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در جمعه 24 خرداد1387 و ساعت 2:44 بعد از ظهر |
قابل توجه اقا پسرا و دختر خانوما
 

دختر ها

قبل از ازدواج بعد از ازدواج نتیجه گیری اخلاقی
ايستادن در صف سينما و استخر ايستادن در صف شير وگوشت آموزش ايستادگي
تعطيلات رفتن به ديزن و اسكي تعطيلات شست وشوي خانه ولباس پر شدن اوغات فراغت
نوشتن كتاب شعر و رمان نوشتن داستان پرنده در قفس شهرت باد آورده
صحبت تلفني بي محاسبه زمان اتهام به پر حرفي حتي براي 10 دقيقه حفظ عضلات صورت
رفتن به سفرهاي هفتگي
درحسرت رفتن به پارك سر كوچه امنيت كامل

 

پسر ها

قبل از ازدواج بعد از ازدواج نتیجه گیری اخلاقی
خوابيدن تا لنگ ظهر بيدار شدن زودتر از خورشيد سحر خيز شدن
رفتن به سفر بي اجازه رفتن به حياط با اجازه معتبر شدن
خوردن بهترين غذاها بي منت خوردن غذا هاي سوخته با منت تقويت معده
استراحت مطلق بي جر بحث كار كردن در شرايط سخت ورزيده شدن
ديدوبازديد از اماكن تفريحي سر زدن به فاميل خانوم صله رحم
 آموزش گيتار و سنتور و... آموزش بچه داري و شستن ظرف همدردي با مرد ها
گرفتن پول تو جيبي از پاپا دادن كل حقوق به خانوم مستقل شدن

 

یک نصیحت

سر جلسه خواستگاری بعد از نیم ساعت سکوت!!

مادر داماد:ببخشین کبریت دارین؟؟

خانواده عروس:کبریت!کبریت برای چی؟؟

مادر داماد:والا پسرم میخواست سیگار بکشه.

خانواده عروس:پس داماد سیگاریه!!؟

مادر داماد:سیگاری که نه...والا مشروب خورده بعد از مشروب سیگار میچسبه.

خانواده عروس:پس الکلی هم هست؟؟!

مادر داماد:الکلی که نه...والا قمار بازی کرد باخت ! ما مشروب دادیم بهش یادش بره.

خانواده عروس:پس قمارم بازی میکنه؟؟!!!

مادر داماد:آره دوستاش تو زندان یادش دادن..

خانواده عروس:پس زندانم بوده...!

مادر داماد:زندان که نه...والا معتاد بود گرفتنش یه کمی بازداشتش کردن..

خانواده عروس:معتادم بوده؟؟؟!!!

مادر داماد:آره معتاد بود بعد زنش لوش داد...

عروس:زنش؟!!!!!!!!!!!

نکته اخلاقی:قبل از خواستگاری رفتن کبریت همراه داشته باشین.(از ما گفتن بود از شما هم...)

|+| نوشته شده توسط پرنیان جون در جمعه 17 خرداد1387 و ساعت 7:58 بعد از ظهر |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

کداهنگ میخواهی بیاتو

انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس