تبليغاتX
.*.*.*رز سپید*.*.* اعتراض به تخلفات آشکار در انتخابات

.*.*.*رز سپید*.*.*

دیشب سرمون رو گذاشتیم رو بالش تا بخوابیم

از شانس خوب ما مرحوم دهخدا عینهو اجل معلق پرید تو خوابمون وبا کلی اوامر

اهم اوامرشون هم راجع به تصحیح لغت نامه و اضافه و کم کردن چندتا لغت بود و عصبانیت مفرط

گفتم: چرا اینقدر عصبانی تشریف دارید

ایشون عرض کردن

بسی رنج بردم درین سال سی                           عجم زنده کردم بدین پارسی

گفتم: جناب دهخدا این که مال مرحوم فردوسی بود شما دیگه حداقل قانون کپی رایت رو رعایت کنید

گفت: نادان غرض توضیح حال آشفته ام بود

گفتم : چی شده مگه

گفت : فکر کن اینهمه زحمت بکشی و کل گویش ها و اقوام ایران رو بگردی تا تمام معانی یک کلمه رو

توضیح بدی با تمام مثالهاش بعد یکی پیدا بشه که سرتا پاش مثال نقض باشه واسه اون کلمه

گفتم: کدوم کلمه و چه کسی نقضش کرده؟

گفت : مهرورزی و عدالت محوری

بعد آهی کشید و گفت شما برو معنی این کلمه رو تو کتاب من بخون لذت میبری و سراپا خوشی

میشی اما یکی پیدا میشه خودش و گروهش رو همچین میچسبونه به این کلمه که دیگه جداکردنش

کار حضرت فیل هم نیست پس یه خواهش دارم برو از کلیه کتاب های من معانی این دوتا کلمه رو

پاک کن و جاش این هارو بنویس

مهرورزی = عدالت محوری : (اسم مصدر کلاه برداری ): سربه نیست کردن مخالفان ، تاراج خزانه ،

گردش های سالیانه در کل کشور و خارج کشور ( استاد بزرگ مارکوپولو ) به اسم بازدید ،کاپشن ،

چو ایران باشد سر او مباد ، ویرانی مملکت ، روابط خارجی عالی با کشورهای ناشناخته ،

خلیج عربی ،خوشگلا باید برقصن ،بی ادبی ، غزه ، تورم و ...

مثال : محمود احمدی نژاد


وبلاگ جدیدمو اپ کردم.منتظرتون هستم:

سرزمین اهورایی من

نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 15 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
به کورش چه خواهیم گفت اگر سر بر ارد ز خاک؟!

اگر باز پرسد ز ما چه شد دین زرتشت پاک؟!

 

چه شد ملک ایران زمین؟!

کجایند مردان این سرزمین؟!

 

به کورش چه خواهیم گفت اگر دید و پرسید ز حال ما؟!

چه کرد یدبرنده شمشیر خوش دستشان؟!

کجایند مردان سر مستتان؟!

 

به کورش چه خواهیم گفت؟!

 

نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 2 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
دولت سبز امده

یاور سبز امده

گو برو و دور شو

چون که نگار امده

دوستای عزیزم خوشحال میشم نظر شماها رو هم بدونم.میتونید کاندیدای مورد نظرتونو بگید.

منتظر نظرای گرمتون هستم.

 

نوشته شده در شنبه 16 خرداد1388ساعت 13 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

هر دو از سر کار اومدیم خونه

 رفت پای تلوزیون

مثل همیشه رفتم خودمو توی بغلش چپوندم

داشت تلوزیون نگاه می کرد

شروع کردم به حرف زدن

گفت : "هیس" و به تلوزیون خیره شد

نگاه کردم دیدم تلوزیون داره تبلیغ نشون میده

تبلیغایی که تا حالا صد بار نشون داده...

پا شدم رفتم تو اتاق تنها خوابیدم...

(شاپرک قصه ها)

نوشته شده در دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
سلام.حالتون خوبه.من امروز خودم اومدم اپ کنم.

چون این مطلب رو خیلی دوست دارم واستون میذارم شاید شما هم مثله من خوشتون اومد.

سعی کنید در مورد این داستان یه کم فکر کنید.

نظرهم یادوتون نره:

روزي کوروش در حال نيايش با خدا گفت:خدايا به عنوان کسي که عمري پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نکرده از تو خواهشي دارم.آيا ميتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!
_از تو ميخواهم يک روز،فقط يک روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي کنم.سوگند ميخورم که پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم.
_چرا چنين چيزي را ميخواهي؟به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميکنم، اما اين را نخواه.
_خواهش ميکنم.آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش کنم و از نتيجه ي سالها نيکي و عدالت گستري لذت ببرم.اگر چنين کني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم.
خداوند يکي از ملائک خود را براي همراهي با کوروش به زمين فرستاد و کوروش را با کالبدي،از پاسارگاد بيرون کشيد.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اينجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.
_ميتواني مرا بين مردم ببري؟ميخواهم بدانم نوادگان عزيزم چقدر به ياد من هستند.
و فرشته چنين کرد.کوروش براي اينکار ذوق و شوق بسياري داشت اما به زودي نااميدي جاي اين شوق را گرفت.به جز عده ي اندکي،کسي به ياد او نبود .کوروش بسيار غمگين شد اما گفت:اشکالي ندارد.خوب آنها سرگرم کارهاي روزمره ي خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.
در راه ميشنيد که مردم چگونه يکديگر را صدا ميزنند:عبدالله!قاسم!...
_هرگز پيش از اين چنين نام هايي نشنيده بودم!!!
فرشته گفت:اين اسامي عربي هستند و پس از هجوم اعراب به ايران مرسوم شدند.
_اعراب؟!!!
 بله.تو آنها را نميشناسي.آخر آن موقع که تو بر سرزمين متمدن و پهناور ايران حکومت ميکردي،و حتي چندين قرن پس از آن،آنها از اقوام کاملا وحشي بودند.
کوروش برافروخت: يعني ميگويي وحشي ها به ميهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه ميکردند؟!!!
فرشته بسيار تاسف خورد.
سکوت مرگباري بين آنها حاکم شده بود.بعد از مدتي کوروش گفت:تو مي داني که من جز ايزد يکتا را نمي پرستيدم.مردم من اکنون پيرو آييني الهي هستند؟
_در ظاهر بله!
کوروش خوشحال شد: خداي را سپاس! چه آييني؟
_اسلام
_چگونه آييني است؟
_نيک است
وکوروش بسيار شاد شد. اما بعد از چندين ساعت معني در ظاهر بله را فهميد و فهميد که بت هاي زيادي بر قلبهاي مردم حکومت مي کند.
_نقشه فتوحات ايران را به من نشان مي دهي؟ مي خواهم بدانم ميهنم چقدر وسيع شده.
وفرشته چنين کرد.
_همين؟!!!
کوروش باورش نمي شد. با نا باوري به نقشه مي نگريست.
_پس بقيه اش کجاست؟ چرا اين سرزمين از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!
و فرشته بسيار زياد تاسف خورد
 
خيلي دلم گرفت ، هرگز انتظار چنين وضعي را نداشتم. ميخواهم سفر کوتاهي به آنسوي مرزها داشته باشم و بگويم ايران من چه بوده شايد اين سفر دردم را تسکين دهد.
فرشته چنين کرد، تازه به مقصد رسيده بودند که با مردي هم کلام شدند.پس از چند دقيقه مرد از کوروش پرسيد:راستي شما از کجا مي آييد؟ کوروش با لبخندي مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:
ايران!
لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خداي من، او يک تروريست متحجّر است!
عکس العمل آن مرد ابدا آن چيزي نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.
_مرا به آرامگاهم باز گردان.
فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خيلي چيزها را نشانت نداده ام، وضعيت اقتصادي، فساد، پايمال کردن حقوق بانوان، زندان هاي سياسي ...
کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بيهوده بر خواسته ام پافشاري کردم، کاش همچنان در خواب و بي خبري به سر مي بردم.
و فرشته گريست.



راستی دوستم تازه وبلاگ زده.یه لطفی کنید و برید به وبلاگش سر بزنید و نظر بدید.

ممنون.وبلاگش:وبلاگ دوستم

نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 18 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |

دوخط موازي.............

می دونی چی قشنگه؟ اینکه گاهی وقتی به اونی که دوست داری فکر می کنی با همه ی وجودت حس می کنی او رو بیشتر از اون چیزی که حتی خودت فکر می کنی دوسش داری... دیشب از این جور لحظه های من بود... وقتی باهات حرف زدم و حس کردم چقدر دوسم داری و واست چقدر مهم ام یه لبخند نشست رو لب هام و با همه ی وجودم توی درونم فریاد زدم که : دوستت دارم... بیشتراز اونی که فکرمیکنم... بی هوا به یکی از دوستام گفتم دوسش دارم.. دیوونه اشم.. دیوونه... می دونی گاهی فکر می کنی عشق اینه که عاشق یه آدم آسمونی بشی .. . ولی ببین همه ی ما ها آدمیم شاید بگی اره همه مون عیب داریم آره ولی می دونی عشق چیه؟ اون زیبایی رابطه... اون زیبایی که بین دو نفر وقتی پیش هم نشستن موج می زنه.. اون لبخند رضایت که روی لب های هر دوشونه از بودن ِ با هم... اون پذیرفتن و عاشقانه پرستیدن همه.. عشق همون لبخندیه که وقتی حتی عیب محبوبت رو می بینی بر روی لب هات می شینه... بهت گفتم خیلی وقتا اذیتت می کنم غمگینت می کنم.. گفتی "آره ولی من همه ی رفتار هات رو دوست دارم حتی اگه ناراحتم می کنن گاهی..."... گفتی" دوسشون دارم دوسِت دارم..."... گفتی "تو بهترین آدمی هستی که تا به حال دیدم.." گفتی  "دوست دارم نازنینم..." شاهزاده ی مهربان من  تو منو با همه ی همه ی عیب هام دوسم داری... تو بی نظری... بی نظیر.... مطئنم  اگه تو نبودی هرگز هرگز با کس دیگه ای این همه خوشبختی رو حس نمی کردم.... بی اندازه از انتخابم راضیم...

به سلول سلول وجودت افتخار می کنم همه کس ِ من...

پاورقي: اگه يه روز يه نفر آرم آرام درگوشم بگه كه بهم خيانت كردي توچشماش نگاه ميكنم وميخندم ميدوني چرا؟؟؟؟؟ چون من هيچ موقع بهت خيانت نميكنم توهم به من خيانت نميكني

پاورقي: دوستت دارم هر كس هر فكري خواست بكنه عشق من و تو پاک و مقدسه... پاک  پاک...

پاورقي: به حرف هيچكدوماشون گوش نميكنم فقط به حرف تو فقط به تو كه عشقمي فقط به تو كه شدي تمام زندگيم فقط به تو..........

نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 11 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
یک شاخه گل ـ یک شعر ـ یک لیوان چایی

آنقدر اینجا می نشینم تا بیایی

از بس که بعدازظهر ها یاد تو بودم

حالا منم یک فرد مالیخولیایی

بعد از تو رنگ زندگی خاکستری شد

رنگ روپوش بچه های ابتدایی

یک روز من را می کشی با چشم هایت

اینجا پر است از این رمان های جنایی

ای کاش میشد آخرش مال تو بودم

مثل تمام فیلم های سینمایی

امسال هم مردود چشمان تو هستم

می بینمت آیا در امتحانات نهایی؟

پاورقي: ميگما اين دخترا هم واسه خودشون دنيايي دارن وقتي پسور وشناسه وب پرنيان را وارد كردم يه لحظه جا خوردم 500 تا نظر خصوصي

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 19 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
ممنون.هر اپی که خودت دوست داری و به نظر خودت قشنگه بذار هرکسی رو خواستی بلینک.هر قالبی خواستی.همه چی دیگه به اختیار خودته.ممنون

مدیریت این وبلاک به من واگذار شده(شاپرک قصه ها) وقراره از امروز کار خودمو شروع کنم حالاببینم از کجا باید شروع کنم پرنیان به خاطر موقعیتش نمی تونست دیگه اینجا بنویسه پس اینجا رو امانت به من سپرد تا نزارم چراغ اینجا کم سو بشه از این به بعد تا وقتی پرنیان گلم دوباره وقت داشته باشه اینجا بنویسه من اینجا رو به روز می کنم اگرم خواستید تبادل لینک کنید خبرم کنید

مدیریت وبلاک:شاپرک قصه ها

 

نوشته شده در دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 18 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
دوستای عزیزم سلام.پیشاپیش بهتون عیدو تبریک میگم
نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 0 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
اول سلام

دوم شرمنده بابت اینهمه بی معرفتی.از همه ی اونایی که واسم نظر گذاشتن و جوابشونو ندادم معذرت میخوام.سرم شلوغ بود .


به نیمکتش نگاه میکنم ، پنج ردیف از من جلوتر ، چقدر موهای طلاییشو دوست دارم ، برمیگرده و نمره ی صدشو نشونم میده و میخنده ، چقد دوست دارم مال من باشه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ...روم نشد !

***
جشن فارغ التحصیلیه ،
میاد طرفم و مدرکشو جلو چشام تکون تکون میده ، بهم میگه : تو بهترین دوست منی . سرش رو میاره بالا و گونه ام رو میبوسه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی...روم نشد !

***
پدرشو از دست داده ، دیگه تنهای تنهاست ، تو کلیسا بغلم میکنه ، میگه : حالا دیگه فقط تو رو دارم . گونه ام رو میبوسه ، اشک هاش صورتمو خیس میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نشد.

***
نصفه شبه ، بهم زنگ میزنه ، داره گریه میکنه ... میگه پسره تنهاش گذاشته ، میخواد برم پیشش ، میرم خونه اش ، سرشو میذاره رو شونه ام و گریه میکنه ، میخواستم همونجا بهش بگم دوستش دارم ولی ... روم نشد .

***
رو صندلی کلیسا خشک شدم ، دارم یخ میزنم ، من دوستش داشتم و اون حالا داره ازدواج میکنه ، دلم میخواست همونجا داد بزنم که دوستش دارم ولی... روم نشد .

***
امشب هوا بارونیه ، بازم تو کلیسام... ولی اینبار همه ساکتن ، به تابوتش خیره شدم ، هیچی نمیگفتم ، دفتر خاطراتش هنوز تو دستمه ، دفتر خاطراتی که از توی اتاقش پیدا کرده بودم ، توش نوشته بود : بارها خواستم بهش بگم دوستش دارم ولی... روم نمیشه ، کاش اون یه روز بهم بگه دوستم داره...

 

نوشته شده در جمعه 4 بهمن1387ساعت 1 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |
 

بیچاره سیندرلا!

چه جوری تموم شب رو با این کفشه رقصیده؟؟؟!


تک نگار سینه ام

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 14 توسط پرنیان دختر کورش بزرگ| |